تبلیغات
افاضات عقل کل - مطالب ابر شهدا
قسمتی از سخنرانی شهید همت(ره) ، بیست و چهار ساعت قبل از آغاز عملیات والفجر یک :

انشاء الله خدا به ما توان بدهد تا سربازان خوبی برای آقا امام زمان(عج) و مجریان خوبی برای اجرای اوامر امام باشیم و در خط امام و ولایت، و زیر سایه ی این رهبری پیامبرگونه باقی بمانیم... رهبری الهی، که شاید تاریخ نظیر ایشان را در عصر غیبت کبری، کمتر به خودش دیده است و اگر ما این نعمت الهی را درک نکنیم ، خدا به ما غضب می کند. این رهبری، نعمت بزرگ خداست و برخورداری از آن، جای سجده شکر دارد. امام عزیز، نعمت را بر ما تمام کرده اند. ایشان علاوه بر این اوامر اعتقادی ، طرح استراتژیک جنگ را هم به ما داده اند.

برادران عزیز! بعد از فتح خرمشهر و حمله ی اسرائیل به سوریه و لبنان، ما مرتکب اشتباه شدیم و به سوریه رفتیم. فکر می کردیم از سوریه می رویم به سمت ارتفاعات اشغالی جولان و بعد از عقب زدن ارتش اسرائیل، می رویم به طرف فلسطین اشغالی. منتها، همان ایام بود که امام فرمودند: نه، راه آزادی قدس، از کربلا می گذرد.

همه ی ما به این کلام امام وفاداریم و پیش می رویم به طرف کربلا. در تداوم عملیاتمان در خاک عراق، هدف؛ العماره و بغداد و بصره نیست. هدف کجاست؟!... هدف کربلاست. رهبری کتبا این هدف را به ما ابلاغ کرده اند. روزنامه ها هم، آن را نوشته اند و به تک تک افراد ملت هم، این هدف ابلاغ شده. حضرت امام، به طور شفاهی هم، این را گفته اند. پس طرح کلان؛ ابلاغ شده و هدف این طرح نظامی، کربلاست. منتها ، در راه رسیدن به این هدف، سختی هم هست، تحمل مشقت هم هست، عذاب هست، شهادت و مجروحیت و اسارت هم هست. نمی دانیم زمان فتح این هدف، چه وقتی خواهد بود. تعیین موعد، به دست ما نیست و ما از حکمت های عالم غیب، بی خبریم. هر چه هست، به دست خداست.

فقط متذکر دو نکته می شوم: وعده ی خدا، حق است. اگر خاطرتان مانده باشد، از اواخر پاییز 57 که هنوز شاه در ایران حکومت می کرد، امام گفتند: شاه باید برود. آن روزها، در کوچه و بازار، در دکان ها و مدارس و ادارات، عده ای می گفتند: معلوم هست امام چه می گوید؟ مگر می شود گفت شاه باید از مملکت برود؟ نکند امام شوخی شان گرفته؟ دی ماه همان سال، همه ناباورانه دیدند که شاه از ایران رفت!

شدیدترین حمله علیه انقلاب اسلامی، مربوط به آن روزهای اول شروع جنگ بود. یکی از فرماندهان واحد عملیات سپاه ناحیه ی دزفول در آن ایام، بعد ها به من می گفت: وقتی که لشکر 10 زرهی عراق تا نزدیکی رودخانه کرخه جلو آمد، من توانسته بودم ده نفر پاسدار جور کنم و این ده نفر را هم فرستاده بودیم به سمت اهواز، تا جلوی تصرف آن شهر به دست عراقی ها را بگیرند. مدام عصبانی بودم و هِی می زدم توی سر خودم از اینکه می شنیدم این شهر سقوط کرد، آن سنگر سقوط کرد، خرمشهر دارد سقوط می کند و...خلاصه، اعصابم خرد بود.

ظهر روز بیست و هشتم مهر 59 رادیو روشن بود. یک دفعه شنیدم که امام می گوید: « ما چنان سیلی یی توی دهان صدام و حزب بعث خواهیم زد، که دیگر نتواند از جایش بلند شود! »

بعد این برادر ما می گفت: ... موقعی که رادیو داشت این سخنان امام را پخش می کرد، من به شدت ناراحت بودم. طوری که با خودم می گفتم ارتش عراق دارد شهر به شهر جلو می آید، صدام دارد تمام شهرهای ما را می گیرد، خرمشهر دارد سقوط می کند و بعد، شما توی گوش او می زنید؟!

ایشان می گفت: بعد از عملیات الی بیت المقدس و فتح خرمشهر، همان واقعه به یادم آمد و گریه ام گرفت. امام با آن شعور و بصیرت الهی خودش، عقبه هایی را می بیند، که دید کوچک ما، قادر به مشاهده ی آنها نیست.

پس ای عزیزان!

بدانید وقتی امام هدف ما را در مسیر استمرار این جنگ، کربلا تعیین می کند، این انتخاب، قطعا بی حکمت نیست. منتها، کربلا رفتن، سختی هم دارد. امکان دارد رسیدن مان به این هدف، دو سال بیشتر طول بکشد. امکان هم دارد ده سال، برای رسیدن به آن، بجنگیم.

تاریخ بیست و سه ساله ی دوران رسالت پیامبر اکرم(ص) را که می خوانیم، می بینیم ده سال آخر آن را، ایشان درگیر جنگ بوده است. حضرت امام علی (ع) هم در رکاب پیامبر اسلام (ص) مدام در جبهه های نبرد، درگیر جنگ بود؛ آن هم جنگ هایی سخت! از بس مشرکین مکه، قبایل بت پرست جزیرة العرب و یهودیان مدینه علیه دعوت الهی حضرت، به ایشان فشار می آوردند، پیامبر(ص) و مومنین، مدام درگیر جنگ بودند. جنگ بدر، جنگ احد، جنگ خیبر، جنگ تبوک و...صدها جنگ کوچک و بزرگ و بسیار سخت.

از تاریخ جنگ های صدر اسلام که خبر دارید، پس تحمل داشته باشید. مطمئنا به کربلا می رسیم. وعده ی خدا حق است و البته شرط تحقق این وعده، توجه دقیق به اوامر نایب امام زمان (عج) است. انشاء الله این وعده حق که به ما داده شده، تحقق خواهد یافت. بدانید که دشمنان، دست از سر ما برنمی دارند. ما هم هیچ چاره ای نداریم، جز اینکه حق خود را با شمشیر بگیریم، یعنی همان کاری که پیامبر اکرم(ص) در صدر اسلام انجام داد. زمانی که قدرتمندان عالم، حرف حساب سرشان نمی شود و جامعه ی جهانی به حرف حق گوش نمی دهد، باید با شمشیر حرف حق را به کرسی نشاند. هیچ چاره ی دیگری هم در کار نیست.

به روایت همت؛ جلد دوم، ص 1186 -1189




طبقه بندی: حرف حساب، 
برچسب ها: امام خمینی(ره)، شهید همت، سردار خیبر، وعده خدا، کربلا، شهدا، دفاع مقدس،
ارسال در تاریخ جمعه 17 اسفند 1397 توسط عقل کل
متن زیر، درد دل سردار فاتح هور شهید علی هاشمی است که از زبان یکی از دوستان و همرزمانش بیان شده است. فرمانده ی خلاق و زبده ای که گره گشای جنگ بود و تا سال ها بعد از شهادتش، کسی از سرنوشتش اطلاع نداشت تا اینکه بعد از فتنه 88 ، پرده ی گمنامی را کنار زد و از میان نیزارهای هور، به ندای « این عمار» خلف صالح خمینی لبیک گفت و در ایام فاطمیه سال 89 در تشییعی باشکوه، وجدان های خفته را بیدار کرد.

 

با علی هاشمی از قرارگاه نصرت برمی گشتیم. توی راه رفتیم سپاه حمیدیه. یک گوشه توقف کرد. کنار یک درخت کاج نشستیم. حاجی شروع کرد به درد دل کردن.

حرف هایی زد که بعد از گذشت سه دهه هنوز به خوبی در حافظه دارم. می گفت: من در این مدت هر چه که دیدم دست عنایت خدا بود.

یادم هست زمانی که حمیدیه به شدت تهدید می شد و ما مشغول نبرد بودیم، آن ایام به سختی کار شناسایی انجام می دادم.

مدتی بعد دشمن در پشت جاده ی حمیدیه موضع گرفت. آنها این طرف جاده بودند و نیروهای ما در آن طرف جاده، البته با فاصله از هم.

عراقی ها شب ها از جاده فاصله می گرفتند و عقب می رفتند تا شبیخون نخورند. اما روزها به کنار جاده می آمدند.

در آن سوی جاده چند درخت بزرگ و پر برگ وجود داشت. من چند بار در طی شب به بالای درخت رفتم و تا شب بعد بالای درخت ماندم. در طی روز همه ی تحرکات دشمن را ثبت کردم.

تا اینکه یک شب دوستم گفت: من هم می خوام بیام بالای درخت. هر چه گفتم این کار سخت است قبول نکرد. او آمد و رفتیم بالای درخت.

وسط روز بود که یکباره عطسه کرد. عراقی ها فهمیدند. به سمت بالای درخت رگبار گرفتند و یک تیر به پای دوستم خورد و افتاد!

عراقی ها دور او جمع شدند. آن لحظه با خودم گفتم: من هم بپرم پایین و دوستم را کمک کنم. اما در آن لحظات شیطان به سراغم آمد!!

باور کن که شیطان در چند ثانیه هزاران دلیل برایم آورد؛ اینکه به فکر خودت باش، مقصر خودش بود. تو پدر مادر داری، منتظر تو هستند، تو مسئول این محور هستی و...

اما همان لحظه به شیطان گفتم « نه » و پریدم پایین. عراقی ها که ترسیده بودند یک دفعه، پراکنده شدند. من هم دوستم را انداختم روی دوشم و دویدم. همین که رفتم روی جاده، تازه عراقی ها فهمیدند چه شده؟!

شروع کردند به تیراندازی. اما عجیب که حتی یک گلوله به من نخورد! من سالم سالم رسیدم آن طرف جاده.

بچه های خودی هم تیراندازی کردند و من توانستم با دوست مجروحم به عقب برگردیم.

آنجا واقعا دست قدرت خدا و حیله های شیطان را دیدم.

مدتی بعد متوجه شدم که دو نفر از نیروهای نفوذی دشمن در بین نیروهای ما نفوذ کردند. آنها به عراق اطلاعات می دادند و باعث شهادت نیروهای ما می شدند.

همین که فهمیدم آن دو نفر چه کسانی هستند به سراغشان رفتم. اما آنها فرار کردند. من هم تنها سلاحی که در دست داشتم یک آرپی جی بود. با همان آرپی جی به دنبالشان دویدم.

آنها به سرعت رفتند و من عقب ماندم. نمی دانستم چه کنم. نه کسی بود و نه خودرویی داشتم که بتوانم آنها را تعقیب کنم.

یادم افتاد کمی جلوتر رودخانه است و راه آنها بسته می شود. وقتی رسیدم، دیدم آنها شنا کردند و رفتند آن سوی رودخانه.

خیلی ناراحت بودم. نمی دانستم چه کار کنم. یک لودر در آن سوی آب مانده بود.این دو منافق در قسمت بیل لودر، رو به من نشستند و از دور مسخره ام کردند!

بغض گلویم را گرفت. همین طور اشک می ریختم.

نگاهی به قبضه آرپی جی کردم. گلوله ی داخل آن کره ای بود. این گلوله ها بعد از سیصد متر در هوا منفجر می شود. اما فاصله ی من با لودر حداقل پانصد متر بود.

اگر می خواستم به سمت پل بروم، باید چند کیلومتر به سمت شمال می رفتم که بی فایده بود.

در حالی که اشک چشمانم را گرفته بود قبضه ی آرپی جی را برداشتم. رو به آسمان بالای لودر نشانه رفتم. یک یا زهرا (س) گفتم و شلیک کردم.

به محض اینکه گلوله شلیک شد باد شدیدی به سمت دشمن وزید! گلوله همین طور در هوا معلق بود و جلو می رفت. مثل تیری که از کمان خارج می شود به بالا رفت و پایین آمد.

همین طور گلوله را نگاه می کردم. یکباره گلوله ی آرپی جی در داخل بیل لودر فرود آمد!

نفهمیدم چه شد. واقعا از قدرت ما خارج بود. اما صدای انفجار مهیبی را از آن سوی رودخانه شنیدم. بیل لودر آتش گرفت.

دویدم به سمت پل. نیم ساعت بعد خودم را به لودر رساندم. دو جنازه ی متلاشی شده در کنار بیل لودر افتاده بود!

حاجی همین طور که حرف می زد اشک در چشمانش حلقه زد.

بعد ادامه داد: همه ی این جنگ تا اینجا با لطف خدا و عنایات اهل بیت (ع) پیش رفته، به قدری موارد این گونه دیده ام که از حد خارج است. ما در این جنگ، عظمت عنایات خدا را دیدیم.

     

 




برچسب ها: شهید علی هاشمی، سردار هور، دفاع مقدس، عنایت خدا، شهدا،
ارسال در تاریخ سه شنبه 27 آذر 1397 توسط عقل کل
شهید همت(ره) شیفته ی اخلاق و رفتار شهید محمد بروجردی(ره) بود. به مناسبت سالروز شهادت سردار شهید محمد بروجردی ( یکم خرداد 1362)، قسمتی از بیانات سردار خیبر حاج ابراهیم همت در وصف شهید بروجردی را در زیر می آوریم:

« به اعتقاد بنده، منجی کردستان از چنگال مزدوران رژیم بعث؛ اعم از کومله، دموکرات و رزگاری، شهید محمد بروجردی است. او نقش عظیمی در ایجاد و حفظ امنیت کل این منطقه داشت و به واقع، حق بزرگی به گردن مردم منطقه ی کردستان دارد.

اوایل سال 1359 بود که من با این شهید بزرگوار در پاوه آشنا شدم.

جریان آشنایی ما از این قرار بود که در بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال 59، طی عملیاتی به فرماندهی سردار شهیدمان ناصر کاظمی؛ فرمانده وقت سپاه پاوه، باینگان فتح شد. حدود یک هفته بعد از این ماجرا بود که شهید بروجردی به باینگان آمد، دست بر قضاء ورود ایشان به مقر باینگان، مصادف شد با حمله ی عناصر مسلح ضد انقلاب به این مقر. پس از چند ساعت درگیری سنگین، بالاخره موفق شدیم حلقه ی محاصره را که دشمن اطراف بروجردی و بچه هایشان بسته بود، بشکنیم و ضد انقلاب را عقب برانیم، متعاقب فرار ذلت بار دشمن، بلافاصله وارد مقر شدیم.

جو داخل آنجا؛ علی الخصوص از لحاظ روحیه ی نیروها، فوق العاده آشفته و عصبی به نظر می رسید. رفتیم به سمت اتاقی که شهید بروجردی در آن مشغول توجیه تعدادی از بر و بچه های سپاه بود. هیچ وقت این اولین دیدارمان را فراموش نمی کنم. وقتی در اتاق باز شد و به او سلام کردیم، با وجود اینکه بیش از هشت ساعت محاصره و درگیری سنگین را از سر گذرانده بود، به رویمان می خندید. آن روز در چهره ی این مرد روحانی و این مرد بزرگ کردستان، چنان تبسم عجیبی دیدم که برای اولین بار در زندگی ام احساس کردم با مردی آشنا می شوم که در همه ی زمینه های روحی و اخلاقی با دیگران تفاوت دارد. اصلا همین سرزندگی و لبخند با طراوت، یکی از ویژگی های خاص این مرد بزرگ بود.

از آن به بعد؛ یعنی تا آغاز عملیات فتح مبین (بهار 1361) در کنار این شهید بزرگوار بودم و افتخار شاگردی این آقا، این میرزا و این معلم کبیر را داشتم. بروجردی دارای یک سری ویژگی های اخلاقی برجسته بود که من در طول جنگ، و شاید در طول زندگی ام، کمتر انسانی را این گونه دیده ام.

«ولایت پذیری» در این انسان بزرگ، «استقامت و پایداری» ، «اخلاق حسنه» ، خصوصا در برخوردهای اجتماعی و روحیه گرفتن تمامی بچه های رزمنده از این بزرگ مرد، از ویژگی های خاص او بود. آن زمان که ایشان در کردستان حضور داشت، در اوج مصائب و گرفتاری هایی که باعث و بانی آن خط دولت موقت بود، حتی یک لحظه هم نبود که خبر نرسد مثلا پایگاهی سقوط کرده، سر برادری توسط ضد انقلاب بریده شده، شهری سقوط کرده و یا محوری به دست دشمن افتاده. در میان این همه آشفتگی و عصبانیت ها، هر کدام از برادران ما که این مرد بزرگوار را می دیدند، روحیه می گرفتند و بشاش می شدند.

جداً قلم قاصر است و قلمم می شکند اگر بخواهم مقام والای بروجردی را توصیف کنم. فراموش نمی کنم در اوج مصائب و ناراحتی هایمان در پاوه، شهید ناصر کاظمی (فرمانده وقت سپاه پاوه و فرماندار این شهرستان) هر بار که خیلی خسته می شد و روحیه اش را آزرده می دید، بلافاصله می گفت: من باید بروم کرمانشاه، بروجردی را ببینم. در بازگشت به پاوه، او را خوش و خندان می دیدم که می گفت: بروجردی را دیدم، روحیه گرفتم.

تک تک برادرانی که در طول جنگ های کردستان با همه ی کمبودها، سختی ها و مصائب آنجا سوخته و ساخته بودند، با صبر و استقامت انواع شکنجه های روحی و روانی را تحمل کرده بودند و داغ شهادت یاران همسنگرشان را به دل داشتند، سر بریدن ها، بدن های سوخته، تکه تکه شده و شکنجه شده ی عزیزانشان را می دیدند و باز هم مقاومت می کردند، با این وجود همگی این بر و بچه ها صراحتاً می گفتند: هر بار که ما بروجردی را می بینیم، دلمان قرص می شود و روحیه مان تازه می شود....

بنده معتقدم که بروجردی مظلوم زیست، مظلوم مبارزه کرد و در مظلومیت به شهادت رسید. شهید، مقام والایی دارد. انسان های الهی افتخاری بالاتر از شهادت ندارند، اما آنچه مطرح است اینکه این شهدا امانت الهی هستند که در دنیا به دست مسئولین سپرده شده اند تا به نحو احسن از این امانت استفاده کنند.

 همین جا خوب است به مسئله ای اشاره کنم که شاید تازگی داشته باشد. روز بیست و نهم اردیبهشت امسال (1362) یعنی چهار روز قبل از شهادت بروجردی، برادر محسن رضایی برای بازدید از اردوگاه لشکر 27 در قلاجه، به غرب آمده بود. به ایشان گفتم بروجردی اگر در کردستان بماند به احتمال قوی شهید می شود. این مرد حیف است.

از سیاست بگویید، هم وزیر خارجه است و هم نخست وزیر. از سیاست داخلی و مسائل اجتماعی و برخوردهای مردمی بگویید، در کردستان هم فرماندار، هم فرمانده سپاه و هم فرمانده عملیات است. حیف است این مرد بزرگ از دست برود، چرا که در حقیقت با از دست رفتن او ما " کتاب کردستان" را از دست می دهیم. کتاب حماسه ی کردستان از همان صفحه ی اولش به همت او نقش بسته است. اوست که به صاحبان مغزهای پوسیده و پوچ می فهماند که چگونه باید کردستان را ساخت و چگونه می شود مسائل کردستان را پیش برد و ضد انقلاب را از کردستان ریشه کن کرد. خلاصه گفتم چنین مردی حیف است و...، لذا استدعا داریم ایشان را بخواهید بیایند تهران و در آنجا هر کاری را هم به ایشان بدهید، برازنده است.

از قضا، یکی از برادران سپاه کردستان هم آنجا بود و همین حرف های مرا تکرار کرد و گفت: بروجردی شهید می شود. بروجردی را ببرید تهران. ما حاضریم او در کردستان نباشد، چون می ترسیم به او بگوییم به خط نرو. آخر مدام می رود!

عجیب اینکه چهار روز بعد، برادر محسن رضایی در حضور من به معاونشان؛ برادر علی شمعخانی زنگ زد و گفت: به بروجردی بگویید بیاید تهران. وقتی با کردستان تماس گرفتند از آن طرف خط گفته بودند: بروجردی یک ساعت پیش شهید شده.

شاید شناخت ما از انسان ها کم باشد. شاید ما خدای ناکرده براساس جو شایعه و تهمت هایی که همیشه علیه انسان های الهی در جامعه رواج پیدا می کنند، تحت تاثیر قرار بگیریم. اما آنچه می خواهم بگویم این است که بروجردی شناخته نشد. بروجردی هنوز هم نه بر ملت ایران و نه بر تاریخ شناخته نشده است. تصور من این است که زمان های بسیاری باید سپری شود تا بروجردی شناخته بشود. شاید خون بروجردی این بیداری را در ما به وجود بیاورد تا به جا و به موقع بتوانیم این گونه عناصر الهی را کشف کنیم و از استعدادهای پاکشان، که در حقیقت امانت الهی است، به نحو احسن استفاده نماییم.»

کتاب «به روایت همت، جلد یک، ص 93-84 »


پی نوشت:

هدیه به ارواح مطهر شهدا، به ویژه شهید محمد بروجردی و شهید محمد ابراهیم همت صلوات.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.




طبقه بندی: حرف حساب، 
برچسب ها: شهدا، شهید بروجردی، شهید همت، به روایت همت، شهادت، شهید محمد بروجردی،
ارسال در تاریخ سه شنبه 1 خرداد 1397 توسط عقل کل


در دست نوشته ای که از شهید محسن حججی منتشر شد آمده است:

« انشاء الله شهادتم صدق گفتارم را گواهی می دهد... شک نکنید و مطمئن باشید راه ولایت همان راه علیست. رهبر بر حق سید علیست... والسلام »


مگر تکذیبت کرده بودند برادر؛ که می خواستی با شهادتت صدق گفتارت را ثابت کنی؟

خون دل خورده بودی از آنان که بر علیه رهبرت سید علی حرف می زدند؟

با نیش زبانشان ،عقایدت را مسخره کرده بودند؟

حرف های بی منطق منکران ولایت ،دلت را آتش زده بود؟

یا در گفتگو با شکاکان هم گاه غریب می افتادی و با توجیهاتشان دوره ات می کردند؟


نمی دانم چرا این را نوشته ای اما غربت و حماسه در کلامت موج می زند.

گویا این اولین بار نبوده است که طعم غریبی را می چشیدی.

فکر می کردیم فقط نحوه شهادتت شبیه مولایت حسین(ع) بوده،

اما دیدیم الگوبرداری ات تمام عیار است برادر.

و خواسته ای مثل سالار شهیدان، حقانیت راهت را با خون امضا کنی.


ما چه می دانیم بین تو و خدایت ، چه قول و قرارهایی بوده است؛

چه نوع شهادتی از خدا خواسته بودی که اینگونه دل ها را تکان دادی؛

شهادت را در چه زمانی می خواستی که خداوند درست بعد از ذلتی که بعضی نمایندگان به مردم دادند تو را نشانمان داد و به رخ کشید؛

حرف حسابت با آقایت حسین چه بود که شبیه مولایت سر از تنت جدا کردند؛

غربتش آتشت زده بود که اینگونه غریبانه شهید شدی؟

یا شرمنده بودی از اینکه سر به تن داشتی و مولایت بی سر بود؟

در روضه ها چگونه گریستی که عقیله بنی هاشم، تو را گلچین کرد؟

روضه اسارت زینب(س) چگونه بی سر و سامانت کرده بود که دو روز اسیر وحوش ددمنشی چون داعش شدی و هیچکس جز خدا نمی داند کینه هایشان را در این دو روز چگونه بر سرت خالی کردند.

  

ما تصویر اسارتت را دیدیم و با درک ناقص خود گفتیم «ببینید اصلا نترسیده و محکم و باصلابت و پر غرور ایستاده است»

غافل از اینکه ترس برای تو معنا نداشت وقتی خود را در چند قدمی آرزوهایت می دیدی ، رسیدن به آرزویی که برای تحققش تا آن سوی مرزها رفته بودی.

درک مقام شما، برای من و امثال من که در باتلاق روزمرگی ها گرفتاریم دشوار است؛

فقط این را می دانیم در دنیایی که ریزگردهای گناه، قدرت نفس کشیدن را از ما گرفته،

اگر امثال شما نبودند اثری از انسانیت باقی نمی ماند.


از شرمندگی مولایت درآمدی و ما را شرمنده خودت کردی؛

بدجور شرمنده ات هستیم برادر.


پی نوشت:

هدیه به روح مطهرش صلوات. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.




طبقه بندی: حرف دل، 
برچسب ها: شهید محسن حججی، مدافعان حرم، ولایت فقیه، مقام معظم رهبری، شهدا، داعش، اسارت،
ارسال در تاریخ جمعه 20 مرداد 1396 توسط عقل کل
شاید بسیاری از خوبان تهران ، روز قیامت پشت سر شهید ابراهیم هادی وارد بهشت شوند. شما می دانید که آقای دولابی (ره) اهل تعارف و مبالغه نبودند؛ ایشان وقتی آقای ابراهیم هادی را که یک جوان بیست ساله بود، دیدند، صبر کردند تا جمعیت برود.

بعد به ابراهیم هادی فرمودند:« آقا ابراهیم! یک کم ما را نصیحت کن!» و آقا ابراهیم با شرمندگی سرش را پایین می اندازد که « حاج آقا! چه می فرمایید؟! » ولی به نظر بنده ، آقای دولابی این سخن را با اعتقاد گفته اند.

در دیدار با علامه جعفری نیز ، علامه حرفی زد که بسیار عجیب بود. ایشان با اصرار فرمود: « آقا ابراهیم، برو جای من بنشین، ما باید شاگردی شما را بکنیم.»

تا علامه این جمله را گفت، نگاه کردم به صورت ابراهیم. مثل لبو سرخ شده بود. همان جا کنار شاگردها نشست و گفت: « استاد، تو رو خدا ما رو شرمنده نکنید.»

علامه بعد از اصرار زیاد به جای خودش برگشت. قبل از اینکه بحث خود را ادامه دهد، رو به دوستانی که در کنارش بودند جمله ای گفت که خوب به یاد دارم. علامه فرمود: « این آقا ابراهیم استاد بنده هستند...»

وقتی ابراهیم در عملیات والفجر مقدماتی شهید شد و خبر شهادت و مفقود شدن پیکر ابراهیم را به علامه جعفری رساندند، ایشان بسیار ناراحت شد و بلافاصله بعد از شنیدن خبر، نگاهی به اطرافیان کرد و در وصف ابراهیم یک بیت شعر قرائت کردند که متناسب با حالات او بود:

این مدعیان در طلبش بی خبرانند

آن را که خبر شد، خبری باز نیامد...


      

مقام معظم رهبری (مدظله العالی) در مورد کتاب « سلام بر ابراهیم» که در وصف شخصیت تاثیرگذار و کاریزمای شهید ابراهیم هادی نگاشته شده است فرمودند: «اخیرا کتابی درباره شهید ابراهیم هادی (سلام بر ابراهیم) را خوانده ام، با وجود اینکه مطالعه آن را به اتمام رسانده ام، هنوز کتاب را کنار نگذاشته ام.»

کتاب سلام بر ابراهیم به زبان اردو ترجمه شد و در کشمیر و پاکستان توزیع گردید. آنها می گفتند که این شخصیت، برای شیعیان این مناطق بسیار تاثیرگذار است.چاپ کتاب به زبان آلمانی هم انجام شد...

این ها همه به این خاطر بود که ابراهیم، تمام کارهایش را خالصانه برای خدا انجام داد و دوست نداشت در جایی مطرح شود اما خداوند نظر دیگری داشت.

برگرفته از کتاب « سلام بر ابراهیم 2 »


پی نوشت:

شهید ابراهیم هادی در یکم اردیبهشت 1336به دنیا آمد و در 22 بهمن 1361 در عملیات والفجر مقدماتی به شهادت رسید.




طبقه بندی: حرف حساب، 
برچسب ها: شهید ابراهیم هادی، شهدا، سلام بر ابراهیم،
ارسال در تاریخ یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 توسط عقل کل
سال 1367 بود. لشکر فجر شیراز در خوزستان آب و جارو شده بود. دوستان همه چیز را آماده کرده بودند تا میهمانی عزیز به رواق چشمان ما پا گذارد.

آن مهمان عزیز برای بازدید از مناطق جنگی آمده بودند؛ چون به محفل ما وارد شد، همه با خوشحالی به استقبالشان رفتند.

پس از بازدید و طبق برنامه ، باید فیلم سرداران شهید لشکر را به ایشان نشان می دادیم، یک فیلم از شب عملیات کربلای 4 آماده شده بود.

مصاحبه ی شهید اسلامی نسب چند روز قبل از شهادت ایشان پخش شد. شهید اسلامی نسب در قسمتی از سخنان خود از چند عملیات مثل فتح المبین و... یاد کرد و گفت: « آن پاره ی تن رسول الله (ص) همیشه ما را در مصائب یاری کرده است. هیچ گاه تنهایمان نگذاشته است.»

پس از درنگی کوتاه، از حضرت زهرا(س) سخن به میان آورد و با شور و جذبه ای خاص سخنانش را ادامه داد.

بعد گفت: « من هرگاه نام بی بی فاطمه زهرا(س) را بر زبان می آورم ناخودآگاه از خود بی خود می شوم.»

پس از این جمله، شهید اسلامی نسب عینک را از چشمش برداشت. اشک هایش را پاک کرد و رشته ی کلام گسسته شد.

در این حال من متوجه مهمان عزیزمان شدم که سخت متاثر شده بود. ایشان نیز عینک را از چشمان خود برداشته و مکرر می فرمودند: « بگو!...بگو!...چرا سکوت کردی؟ داشتی از ملاقات با آن بزرگوار می گفتی... بگو، چرا حرف نمی زنی؟ »

گریه به مهمان عزیز ما امان نداد. در پایان پخش فیلم ایشان فرمودند: « من مطمئن هستم که این شهید عزیز در عالم بیداری با حضرت زهرا(س) ملاقات و مراوده داشته است. او می خواست چگونگی دیدار را توضیح دهد، اما نمی دانم چرا منصرف شد و صحبت را عوض کردند!»

لحظاتی بعد، در حالی که هنوز چشمان نورانی این مهمان عزیز از اشک خیس بود، از گذشته این شهید پرسیدند.

در جواب گفتم: « حاج آقای اسلامی نسب قبل از انقلاب در هیات های مذهبی فعال بوده اند.»

ایشان سرشان را به علامت تایید تکان دادند و فرمودند: « همین است که مایه دارد!»

وقتی که ایشان مقر لشکر 19 فجر را ترک می گفتند خواستار نوار مصاحبه ی آن سردار زهرایی شدند.

ما نیز با افتخار تمام، آن فیلم را به مهمان عزیزمان حضرت آیت الله امام خامنه ای تقدیم کردیم.

مهر مادر، ص45

                                  




طبقه بندی: حرف حساب، 
برچسب ها: حضرت زهرا(س)، شهدا، مقام معظم رهبری، شهید اسلامی نسب،
ارسال در تاریخ شنبه 28 اسفند 1395 توسط عقل کل
(تعداد کل صفحات:3)      [1]   [2]   [3]  

قالب وبلاگ