تبلیغات
افاضات عقل کل - مطالب ابر دفاع مقدس

 «وقتی مهتاب گم شد» خاطرات جانباز شهید علی خوش لفظ است، به قلم حمید حسام. کتابی که تاکنون رهبر معظم انقلاب (مدظله العالی) به دو فراز کلیدی و تاثیرگذار از آن اشاره کرده اند و جالب اینجاست که این دو جمله کلیدی در متن اصلی نیست بلکه در زیرنویس به آن اشاره شده است و هر دو مربوط می شود به شهید علی چیت سازیان.

مورد اول- رهبر معظم انقلاب فرمودند: «این علی خوش‌لفظ از دوستِ همکارش، علی چیت‌سازیان که فرمانده و همکارشان بوده نقل می‌کند و می‌گوید که او همیشه به ما می‌گفت: اگر می‌خواهید از این سیم‌های خاردار عبور کنید اول باید از سیم خاردار نفس خودتان عبور کرده باشید. اگر توانستید از سیم‌های خاردار نفس خودتان عبور کنید، آن‌وقت می‌توانید از اینجاها هم عبور کنید.
اینکه ایشان می گوید از سیم عبور کرده بودند، مهم‌تر از عبور از سیم خاردار دشمن‌نهاده، سیم خاردار نفس انسان است؛ که انسان به‌ظاهر آن را دشمن هم نمی‌داند و دوست هم می‌داند. عمده این است که باید این را تأمین کرد.»

اشاره رهبر انقلاب به خاطره ای است که در صفحه 380 کتاب «وقتی مهتاب گم شد» در مورد شهید علی چیت سازیان آمده است:

بعد از مجروحیت حسن ترک، گره کار شناسایی سمت چپ کوه گیسکه بیشتر شد. برای علی آقا گزارش نوشتیم که عملیات در این منطقه با دو مشکل روبروست که تقریبا انجام هر عملیاتی را ناممکن می کند. اول اینکه هیچ راهکاری تاکنون شناسایی نشده است و ما باید فقط از مقابل به گیسکه بزنیم. دوم اینکه با لو رفتن شناسایی حتما عراقی ها کمین هایشان را جلوی خط بیشتر خواهند کرد و نه تنها عبور گردان پیاده که حتی رسیدن یک نفر هم تا حد نزدیکی کوه، غیرممکن خواهد بود. علی آقا گزارش را خوانده و گفته بود: «امشب به شناسایی می رویم. از همان مسیر قبلی و خودم هم می آیم.» این بار حمید ملکی هم با تیم شناسایی همراه شد و ما عقب ماندیم. روز بعد وقتی در مورد امکان عبور دادن گردان از این مسیر پرسیدیم گفت: « من هم به همان جمع بندی شما رسیدم.»

در زیرنویس همین صفحه به دو مطلب اشاره شده:

1-حمید ملکی خاطره جالبی از این شناسایی تعریف می کند. می گوید که علی آقا جلو افتاد و از میدان مین عبور کرد و تا جایی که جا داشت جلو رفت، اما در همان تاریکی یک آن از تیم شناسایی جدا شد و به کناری رفت. نگرانش شدم. دیدم دارد خودش را می زند. فردایش علت این کار را پرسیدم. علی آقا گفت شیطان بدجوری سراغم آمده بود. وقتی جلو افتادم و از میدان مین عبور کردم غرور مرا گرفت. باید شیطان را از خودم دور می کردم.

2-بعد از این گشت علی آقا این جمله را زیاد به کار می برد که « کسی می تواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند که در سیم خاردار نفس گیر نکرده باشد.»

                

مورد دوم- رهبر معظم انقلاب فرمودند: «فرمانده اش (علی چیت‌سازیان ) همان کسی که ایشان (علی خوش‌لفظ) از او تعریف می کند و یاد می کند و آن حرف را از او نقل می کند. همسر او (علی چیت‌سازیان ) می گوید در آخرین باری که آمد منزل و بعد از آن رفت و شهید شد و دیگر ندیدیمش؛ نیمه‌شب همین‌طور نشسته بود و اشک می ریخت و گریه می کرد. با اینکه مرد باصلابت و قدرتمند و فرمانده کاملاً باصلابتی بود و اصلاً اهل گریه و این چیزها نبود؛ اما اشک می ریخت. گفتم چرا این‌قدر گریه می‌کنی؟ گفت: فلانی را خواب دیدم. رفیق همراهش را، معاونش را. معاونش را خواب دیده بود که قبل از او شهید شده بود. می گوید دستش را محکم گرفتم و گفتم باید به من بگویی.  ما این‌همه با همدیگر رفتیم راهکار پیدا کردیم. اینها نیروهای اطلاعات عملیات بودند که بلدچی یگان‌ها می‌شدند. قبلاً می رفتند راه‌ها را پیدا می کردند، باز می کردند تا یگانها بتوانند حرکت کنند بروند جلو. ما این‌همه رفتیم با همدیگر راه باز کردیم، راهکار پیدا کردیم. راهکار این قضیه چیست؟ این قضیه‌ی شهادت؟ این را به من بگو، چرا من شهید نمی شوم؟ می گوید یک نگاهی به من کرد و گفت: راهکارش اشک است، اشک.»

در صفحه 509 کتاب به این قضیه اشاره شده است:

مصیب مجیدی شهید شده بود؛ پاره تن علی آقا، معاونی که همه کاره اش بود. این باره برای آوردن مهمات با کمپرسی از اسلکه به خط می آمد که بمباران می شود. با شهادت مصیب، لبخند از سیمای علی آقا رفت.

و در زیرنویس آمده است:

علی آقا در مراسم تشییع مصیب در همدان سخنانی گفت که از عمق جانش برخاسته بود: مصیب فرزند سختی ها، مصیب فرزند تیرها و گلوله ها، مصیب مالک اشتر لشکر بود. نقل است که علی آقا، مصیب را در عالم خواب می بیند و می پرسد تو از چه راهکاری به این مرتبه رسیدی، مصیب پاسخ می دهد: راهکار گریه.


     

علاوه بر دو فراز کلیدی که در فرمایشات رهبر معظم انقلاب مورد اشاره قرار گرفت، علی خوش لفظ در این کتاب، با صداقت و صراحت ، به توصیف روحیات برجسته ی شهدای متعددی پرداخته است که جا دارد به دو مورد دیگر هم اشاره کنیم:

در صفحات 295-297 از شهیدی سخن به میان آمده است که عرفان بالایی داشت و هر وقت اراده می کرد می توانست حضرات معصومین را در خواب ببیند:

وقتی گزارش شناسایی ششم را به علی آقا دادم خیلی خوشحال شد و گفت: « خبر خوبی در راه است.» حدس من این بود که عملیات به جلو افتاده و شناسایی ها تکمیل شده است. همان شب حاج همت همراه چند نفر از نیروهای اطلاعاتی اش به مقر ما در روستای مله دزگله آمد. صحبت هایی بین او و علی آقا رد و بدل شد و بعد از نماز مغرب و عشا برای جمع بچه ها صحبت کرد و از اهمیت رسیدن به مرز در جبهه سر پل ذهاب و از ضرورت تسخیر ارتفاعات مشرف به دشت ذهاب سخن گفت و البته مثل همیشه چاشنی سخنانش اخلاص در عمل و عشق به ادای تکلیف بود. حتما اگر جلو می رفتم احوال پرسی گرمی می کرد و خاطره شناسایی های فتح خرمشهر تجدید می شد، اما باز ترجیح دادم ته صف بنشینم و خودم را آفتابی نکنم. این کار را تمرین اخلاص می دانستم. حتی یک کلاه طلبگی از دوران رفتن به قم برایم مانده بود که آن را برای ناشناس ماندن تا لب گوش هایم پایین می کشیدم. آن شب فکر می کردم خبری که علی آقا با شادی و شعف از آن می گفت، خبر آمدن حاج همت و تسریع در انجام عملیات است، اما وقتی حاج همت رفت علی آقا دو نفر از بچه های اطلاعات عملیات را جمع کرد و گفت: « قرار است دو نفر از جمع ما چشمشان به جمال حضرت امام روشن شود. حالا این دو آدم باسعادت چه کسانی هستند؟»

هر کسی آرزو می کرد یکی از آن دو نفر باشد و حتما نفر اول هم خود علی آقا بود، اما او با کمال تواضع گفت: « خوش به حال آن دو نفر که قرعه به نامشان درآید.»

معلوم شد با اینکه می توانست اسم خودش و معاونش را به فرماندهی بدهد، اما هیچگاه نخواسته بود حقی بیشتر از دیگران برای خود قائل شود. آن شب قرار شد بعد از شام قرعه کشی بشود. عده ای به شوخی می گفتند هر کس قرار است اول شهید شود اول باید اسمش درآید. عده ای هم کشتی می گرفتند که زور هر کس بیشتر بود قرعه به نام او درخواهد آمد. از این میان محمد رحیمی جلو آمد و گفت: « علی، مطمئن باش که من نفر اول خواهم بود.»

می دانستم که او بی حساب حرف نمی زند. عرفان بالایی داشت. یک بار گفته بود هر شب که اراده کنم یکی از ائمه اطهار را در عالم خواب می بینم و این را در خلوت فقط برای من گفته بود. از آن خلوت هایی که نیمه شب از مقر دور می شد و می رفت به جایی که هیچ چشمی او را نبیند. فقط یک بار به شکل تصادفی خلوت او را آشفتم. همان شبی که با گریه گفت: « امشب خواب حضرت سیدالشهدا را دیدم که حضرت فرمود هر وقت به کمال برسی پیش ما خواهی بود.»

به حال محمد رحیمی غبطه می خوردم. یقین داشتم که اسم او میان سی چهل نفر جمع ما، اول در می آید. شام نخوردم. از مقر بیرون زدم. رفتم به همان سمتی که محمد رحیمی نیمه شب ها می رفت. خلوتی پیدا کردم و دو رکعت نماز خواندم. نمی دانستم نام این نماز چیست. شاید نماز التماس، نماز التجا، یا هر نمازی که مرا به خواسته ام برساند. فقط به پهنای صورتم اشک می ریختم و به خدا التماس می کردم که دیدار با امام را نصیبم کند.

وقتی برگشتم آرام بودم. اضطراب قبل را نداشتم. از در سوله اجتماعی وارد شدم همه ساکت بودند. محمد رحیمی جلو آمد و گفت: « اسم من اول درآمد و اسم تو دوم.» علی آقا قبل از همه جلو آمد و گفت: « سلام همه ما را به امام عزیزمان برسان و بگو که دعا کند تا آخر در مسیر جهاد، استقامت داشته باشیم.»

در زیرنویس آمده: محمد رحیمی را دو سال بعد، قبل از عملیات والفجر8 نزدیک جزیره بوارین دیدم. شب هنگام بود که صدایم کرد و گفت: « ظرف من پر شده و وقت رفتن رسیده است.» او همان شب پس از چهار سال مجاهدت در جبهه، مزد اخلاصش را گرفت و به سیدالشهدا رسید.

                            

در صفحه 403 به توصیف روحیات شهید علی محمدی می پردازد، شهیدی که خاطره شهادتش در شبی مهتابی و وسط میدان مین، با جمله ای که می گفت « من و مین و مهتاب با هم کنار نمی آییم» نام کتاب را رقم زد:

در تمام این مدت محو آرامش علی محمدی بودم. او تک پسر خانواده بود که با این سن کم، روح بزرگی در کالبد نحیف خود داشت. اهل محاسبه نفس و مراقبه بود. حتی مدت خوابیدن و زمان خوابیدن او مثل ساعت دقیق و از روی حساب و کتاب بود. اگر بعد از ظهر می خوابید، نیم ساعت خواب استحبابی می کرد و شب ها بیش از دو ساعت نمی خوابید. با این حال، روز بسیار سرحال و بشاش نشان می داد. هیچ کلمه ای از زبان او بی دلیل صادر نمی شد. کم حرف و بدون هر گونه کنایه و عاری از غیبت. یقین داشتم که او در تمام عمرش هیچ دروغی نگفته و هیچ گامی، جز برای رضای خدا برنداشته است. با اینکه با علی هم سن و سال بودیم، اما در عین رفاقت و صمیمیت لحظه به لحظه مصاحبت با او برای من درس بود. وقتی می گفت «علی جان»، احساس می کردم تمام دوستان شهیدم از حبیب مظاهری گرفته تا رضا نوروزی و نادر فتحی مرا صدا می کنند. برای من علی محمدی خلاصه ی شهدا بود.

در زیر نویس آمده: این باور نسبت به محمد علی محمدی نه فقط در من که در تمام کسانی که او را می شناختند بود. استاد ما، حاج حمید ملکی، که با علی محمدی راه طلبگی و حوزه علمیه را پیش گرفت می گفت: « علی محمدی تالی تلو معصوم است. از او هیچ مکروهی هم سر نزده است.»




برچسب ها: مقام معظم رهبری، وقتی مهتاب گم شد، دفاع مقدس، علی خوش لفظ، علی چیت سازیان، سیم خاردار نفس، شهادت،
ارسال در تاریخ شنبه 2 دی 1396 توسط عقل کل
ارادت عجیبی به حضرت زهرا سلام الله علیها داشت. در هر پست و مقامی بود مجلس عزای فاطمیه را برپا می کرد. خودش هم مانند خادمان، در کنار در می ایستاد و خوش آمد می گفت.

در نیروی هوایی که بود مسجد حضرت زهرا(س) را در پادگان حضرت ولیعصر(عج) راه اندازی کرد.

وقتی به فرماندهی نیروی زمینی انتخاب شد در مراسم رسمی پشت تریبون رفت و خدا را به حق حضرت زهرا(س) قسم داد و گفت: « من دوست داشتم در نیروی هوایی شهید شوم ولی (انشاءالله) در نیروی زمینی دوران شهادت ما فرا برسد.»

علت این همه عشق و علاقه اش به حضرت زهرا(س) را دوستان قدیمی او می دانستند. یکی از آنها می گفت: « اوایل سال 1361 در عملیات بیت المقدس در خدمت حاج احمد بودیم. او فرمانده تیپ نجف بود. نیروها خیلی به او علاقه داشتند. در حین عملیات به سختی مجروح شد. ترکش خورده بود به سرش. با اصرار او را به بیمارستان صحرایی بردیم.

می گفت: کسی نفهمد من زخمی شدم. همین جا مداوایم کنید. می خواست روحیه نیروها خراب نشود.

دکتر گفت: " این زخم عمیق است، باید کاملا مداوا و بعد بخیه شود." برای همین بستری شد.

از بس خونریزی داشت بیهوش شد. مدتی گذشت. یک دفعه از جا پرید! گفت: " بلند شو، باید برویم خط! " هر چه اصرار کردیم بی فایده بود. بالاخره همراه ایشان راهی مقر نیروها شدیم.

در طی راه از ایشان پرسیدیم: " شما بیهوش بودی، چه شد که یکدفعه از جا بلند شدی و..." هر چه می پرسیدم جواب نمی داد.

قسمش دادم. گفتم: " به من بگویید که چه شد؟ " نگاهی به چهره من انداخت و گفت: " می گویم به شرطی که تا وقتی زنده ام به کسی حرفی نزنی."

بعد خیلی آرام ادامه داد: " وقتی توی اتاق خوابیده بودم، یکباره دیدم خانم فاطمه زهرا(س) آمدند داخل اتاق!" به من فرمودند:" چرا خوابیدی!؟ " گفتم:" سرم مجروح شده، نمی توانم ادامه دهم."

حضرت زهرا(س) فرمودند: " بلند شو، بلند شو، چیزی نیست، برو به کارهایت برس!"

وقتی حاج احمد کاظمی به منطقه برگشت در جمع نیروها گفت: " من تا حالا شکی نداشتم که در این جنگ، ما بر حق هستیم. ولی امروز روی تخت بیمارستان این موضوع را با تمام وجود درک کردم." »

      




طبقه بندی: حرف حساب، 
برچسب ها: حضرت زهرا(س)، شهید احمد کاظمی، دفاع مقدس،
ارسال در تاریخ سه شنبه 3 اسفند 1395 توسط عقل کل
سردار حاج قاسم سلیمانی در یکم مهر ماه در یادواره شهدای ملایر، سخنرانی کردند اما چون در رسانه ها ، کمتر به صورت مکتوب به آن پرداخته شد بخش هایی از این سخنرانی را در اینجا آوردیم. (وقتی مشاهده می کنیم سخنان افرادی که کارنامه درخشانی در خدمت به نظام ندارند و حرف هایشان بیشتر شبیه اراجیف است اما به دلیل حزبی و جناحی بودن، سخنانشان در رسانه ها پخش می شود چرا نباید سخنان پرمغز و سرشار از معرفت سردار رشید اسلام حاج قاسم سلیمانی به صورت کامل و مکتوب ارائه شود.)

گزیده ای از سخنرانی سردار حاج قاسم سلیمانی در یادواره شهدای ملایر:

***  من اعتقادم این است قله تربیت دینی و اخلاقی ما، دفاع مقدس بود... من معتقدم امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) که ظهور بکنند حکومتی که ایجاد بکنند قله آن حکومت، آن دوره ای بود که در دفاع مقدس ما ، در بخش ها و حالاتش اتفاق افتاد...من با تمام وجودم اعتقادم این است که جنگ ما مملو بود از بهشتیانی که بهشت ، مشتاق دیدارشان بود...

*** برادری داشتیم به نام ماهانی. «علی ماهانی » خیلی آدم مقدسی بود. خیلی مقدس بود. زخم بدنش را که دستش مجروح بود – به پایش هم شبیه دستش بود- همیشه به نوعی مخفی می کرد که تظاهر به این زخم نکرده باشد، که این زخم را طوری نمایان نکند که نمایش داده شود. این خیلی حرف است برادران! خیلی خودسازی بزرگی می خواهد. این ها حرف های عادی نیست. آن وقت او در والفجر3 در میدان مین اینجا ماند. میدان مین والفجر3 خیلی میدان بزرگی بود شاید جزو پرتراکم ترین میدان ها و موانع جنگ ، همین منطقه والفجر3 و کربلای یک بود حتی در بخشی از ابعاد از شلمچه هم بیشتر بود منهای کانال ها، بیشتر بود. خب (علی ماهانی را) می شناختند. شناخته شده بود. آمدند آب بدهند به مجروحین توی معبر. اول رفتند به سمت او... نخورد گفت به فلانی بدهید. دادند باز آمدند، گفت به فلانی بدهید. به همه مجروحین دادند. آب بود ولی وقتی برگشتند او به شهادت رسیده بود تشنه.

ما وقتی نه آب، نه تشنگی – تشنگی یک حرجی است که بر انسان وارد می شود. انسان اصلا ممکن است در آن لحظه عقلش هم کار نکند تا چه برسد به وجدانش. یک تلاشی داشته باشد حرصی داشته باشد بقاپد از دست کسی این را- غیر از این در موضوعات مادی، در موضوعاتی که خیلی ارزشی ندارد ما چه رقابت هایی می کنیم. نه در چیزی که حیاتمان هست، نه در چیزی که ناجی جانمان هست، در چیزی که یک ذره ما را بالا می برد؛ پول جیب ما را، رتبه ما را؛ درجه ما را، یا هر چیز دیگری در جامعه وجود دارد. ساده نیست...

      

*** (در دفاع مقدس) شرط اداره و فرماندهی ، سن نبود. شرط اداره و فرماندهی ، تحصیلات نبود. شرط اداره و فرماندهی، رتبه نبود. شرط اداره و فرماندهی، سنوات نبود.اما یک شرط وجود داشت و آن پخته شدن در کوره بود، زلال شدن در کوره بود، کوره آتش عملیات ها و جنگ. لذا برخی از رشدها ، رشدهای الکی نبود، پفکی نبود، رشدهای حقیقی بود. به سرعت می دیدی یک فرمانده گروهان می رسید به مستوای فرمانده گردان، گردان را اداره می کرد، به سرعت به مستوای بالاتری می رسید دلیلش انتخاب، انتخاب دقیق بود، درست بود.

آن وقت ویژگی فرماندهی، انکسار بود. برادران! اگر در هر ارتقائی و ارتفاعی که انسان پیدا می کند حالا این ارتقاء و ارتفاع چه منصبی باشد، چه مسئولیتی باشد، چه مقام مادی باشد، ثروتی پیدا بکند، چه علمی پیدا بکند اگر در آن، انکسار وجود نداشته باشد، خودشکستگی وجود نداشته باشد این تکبر و غرور و نخوت و طاغوت را درست می کند. همه کسانی که به مرتبه طاغوت رسیدند اول طاغوت نبودند، همه فرعون ها در مرتبه تولد، فرعون نبودند اما چون انکسار وجود نداشت و هر کسی به یک نسبتی، فرعونی در وجودش دارد. به تعبیر یک نویسنده ای، بعضی از انسان ها یک حیوان را در وجود خود دارند. بعضی از انسان ها یک نمایشگاهی از حیوانات را در وجود خودشان دارند. یک انسانی خلق و خوی بدترین حیوانات را پیدا می کند خلق و خوی خوک پیدا می کند با خصوصیاتش. خلق و خوی گرگ پیدا می کند در سطوح گوناگونش.

انسان منزه، انسانی است که این انکسار (را داشته باشد.) چرا معصوم می گوید « وَ لَا تَرْفَعْنِی فِی النَّاسِ دَرَجَةً إِلَّا حَطَطْتَنِی عِنْدَ نَفْسِی مِثْلَهَا، وَ لَا تُحْدِثْ لِی عِزّاً ظَاهِراً إِلَّا أَحْدَثْتَ لِی ذِلَّةً بَاطِنَةً عِنْدَ نَفْسِی بِقَدَرِهَا» این میزان است. ما خیلی باید در این موضوع اگر می خواهیم شبیه بشویم در هر دوره ای از عمرمان و بمانیم به نسبت آن دوره، این موضوع را نباید در وجود خودمان فراموش کنیم و آن انکسار است. آن شکست داخلی در درون. خود را هیچ انگاشتن. این را دقت کنید. غرور، تکبر، نخوت، آفت هر گونه اثر تربیتی و اخلاقی و هر گونه مسئولیتی است.

یک مشکلی که ما داریم امروز ؛ و دیروز این نبود، دیروز هر آنچه وجود داشت حقیقی بود. ظاهر و باطن یکی بود. اما وقتی ظاهر و باطن دوتا می شود این اثر خیلی بد تربیتی دارد. در این کلمات قصار آقا امیرالمومنین(ع) وجود دارد در حالات این انسان ها. این ها منظورش کفار نیست. مسلمان هاست. « یَقُولُ فِى الدُّنْیَا بِقَوْلِ الزَّاهِدِینَ وَ یَعْمَلُ فِیهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبِینَ». حرف که می زند در چارچوب زاهدین حرف می زند اما عمل که می کند در چارچوب دنیاطلبان عمل می کند. این تضاد است. 

*** همت، واقعا هر وقت تو ذهنم می آید آدم دلش مملو از غصه می شود. فرمانده لشکر بود، لشکر پایتخت. ده ها هزار نفر زیر نظر او بودند. تو خیبر – برادران! طاقت این است، امتحان این است- تو خیبر، لشکرش آنقدر شهید شد، شهید شد، مجروح شد، شهید شد به گردان رسید. گردان را از طلائیه منتقل کرد به جزیره مجنون جنوبی، تبدیل به دسته شد. و الله تبدیل به دسته بعلاوه شد یعنی قریب 40 نفر!

همت با دسته ماند. آن وقت بدتر که موتور- نه در یک بنز ضد گلوله، در یک فضای ویژه – همت در ترک یک موتور، ناشناس توی ضلع وسطی جزیره جنوبی شهید شد و بیش از دو ساعت کسی نمی دانست اینکه بر زمین افتاده، همت است. این طوری می شود که او بر جان ها ، امروز حکومت می کند...

    

*** دلیل اینکه این نظام، برغم این فشار و این حصار و این محاصره و این سطوح گوناگونی که وجود دارد سرپا باقی مانده، رشد می کند... دو دلیل وجود دارد دو دلیل عمده. دلایل زیادی وجود دارد که در این نظام و سلامت این نظام و استثنایی بودن این نظام اثر دارد. یکی اش رهبری است. والله العظیم این را از باب اینکه بعضی ها ورد زبانشان شده در بیانات سعی می کنند مثل کلمه بسم الله الرحمن الرحیم این را بگویند اما به عمقش توجه نکنند این را نمی گویم. تو دنیا رهبری هست، زیاد هست، ملکه هست، پادشاه هست، صدراعظم هست، امپراطور هست، هستند در سطوح گوناگون، دارند تو ابعاد مختلف. اما کجا این حجم حرص! واقعا آدم بعضی وقت ها متاثر میشه ، نه از مردم عادی، مردم عادی خیلی معرفتشان بیشتر از نخبه هاست، نه نخبه های سیاسی. نقش رهبری در صیانت از این نظام ، در توجه و احترام به مردم، در حقوق مردم، در منزه بودن این جامعه. ما یادمان می رود بعضی وقت ها، مسئول مثل پدر است. پدر و مادر سه تا خصوصیت مهم دارند. یکی اخلاص در تربیت. پدر و مادر به بچه اش در تربیت دروغ نمی گوید. تربیت دروغ نمی کند. و لو اینکه خودش عمل نکند اما آنچه توصیه می کند آن درست را توصیه می کند. دوم صمیمیت است. سوم نگرانی است. ما بیاییم به دلیل انتخابات، به دلیل هر چیز دیگری، شعار های بی بها، کم بها، آن چیزی که ما بگوییم جوان بخندد. نپسندیم بر بچه خودمان، بر محفوظ بودن دختر خودمان حریص باشیم اما بر ولنگاری جامعه به عنوان مسئول بی توجه باشیم و کسی جرات نکند در جامعه اسلامی امر به معروف و نهی از منکر بکند. یک کشاورز خوب، یک مسئول خوب است. او بر آبیاری دقت می کند، وقتی این علف های هرز در مزرعه اش سبز می شود قبل از اینکه دانه کنند و این دانه بریزند و قابل کنترل نباشند مزرعه را از بین ببرد آن را هرس می کند.

*** من اعتقادم این است دو کار در کنار همه کارها مهم است برای مسئله نظام. یکی وحدت است. همه هم می گویند وحدت. وحدت در تعریفی که عموما در بُعد سیاسی می شود معلوم نیست این، جا بیفتد. اما وحدت پیرامون اصول، یک امر حقیقی است. باید بشود.

مهمترین مولفه ای که در وحدت باید اتفاق بیفتد وحدت حول دشمن است. اگر پیرامون دشمن، شما داری می جنگی با دشمن، اگر در خط مقدم شما دو صدا بلند شد، یکی فریاد زد این دشمن نیست دوست است، یکی گفت این دشمن است، این همان می شود که در جنگ صفین اتفاق افتاد طومار سپاه امیرالمومنین(ع) را به هم ریخت و تولد پیدا کرد از داخل آن خوارج. خوارج تولد چنین توطئه ای بود. قرآن سر نیزه. معاویه یک مرتبه تطهیر شد. شک کردند خیلی ها در این موضوع. حالا که دشمن این طوری نیست. دشمن یعنی به معنای آمریکا و سطوح مختلف دیگرش، اذنابش. اگر یک عده آمدند گفتند نه این دشمن نیست،اشتباه می کنید، کی میگه آمریکا با ما دشمن است، این نیست، بد فهمیدیم ما این را. شناخت از دشمن یک امر سیاسی نیست. شناخت از دشمن یک امر تحقیقی و تجربی است. اگر کسی رفت این را دنبال کرد در تاریخ عملکرد دشمن، در سیطره های دشمن، در عملکردهای دشمن، در سیاست های دشمن، آن را نگاه کرد گول نمی خورد.

*** چرا امیرالمومنین(ع) با معاویه صلح نکرد؟

اگر امیرالمومنین با معاویه صلح می کرد و مشروعیت به معاویه می داد از حکومت امیرالمومنین(ع) و مشروعیت حکومت امیرالمومنین(ع) چیزی باقی می ماند؟! ممکن بود ظاهراً امیرالمومنین(ع) به شهادت نرسد اما از اسلام چی باقی می ماند؟!

خصوصاً کسانی که در این منصب ها و جایگاه ها قرار گرفتند اگر آدرس غلط دادند به جامعه ما و در جامعه دو صدایی پیرامون دشمن به وجود آوردند خیانت می کنند، این ها مرتکب خیانت شدند. کوچه دادن به دشمن، بدترین نوع خیانت است. ترویج فهم غلط از دشمن در جامعه، جامعه را، حساسیتش را از بین بردن، سرد کردن، در درونش تفرقه ایجاد کردن خیانت است. این بُعد مهمی است. ابعاد گوناگونی این دارد باید به آن توجه کرد.

موضوع دوم مسئله آگاهی و آمادگی مردم ماست. آگاهی و آمادگی دو ضلع و دو مسئله لازم و ملزوم یکدیگرند. اگر جامعه آگاه نبود آماده نمی شود. اگر جامعه آمادگی خاصی پیدا کرد بدون آن آگاهی، این به نتیجه نمی رسد. شما یک لشکر را بیارائید ؛ مجهز کنید؛ مسلح کنید توی میدان ببرید اما آن شعور لازم را، آن آگاهی لازم را نداشته باشد این فرو می ریزد. این در اولین حمله فرو می ریزد. آگاهی و آمادگی جامعه به آن چیزی است که فهم مردم را توسعه بدهد، شعور مردم را توسعه بدهد، خواسته های مردم را تعالی بدهد. اگر خواسته های مردم، اگر شعور مردم، اگر فهم مردم تعالی پیدا کرد مردم خواسته های بلندی را طلب کردند، در دانشگاه های ما خواسته های دانشجویی ، خواسته های بلندی بود این جامعه رشد می کند. اگر خواسته ها را آوردید در یک حد نازل و پستی، این جامعه رشد نمی کند. این برمی گردد به مسئولین کشور. این همان نقش پدر و مادر را دارد. این همان ترسیم هدف است...

      

*** باید به جامعه خودمان تزریق کنیم ، ترویج کنیم این موضوع را. بگوییم به جامعه خودمان مطلب را. اهمیت نظام را برسانیم. این حس به وجود بیاید. اینکه ما در اطراف خودمان در طول 16 سال گذشته، قریب سه میلیون انسان کشته شدند اما این نظام مصون باقی مانده است. این ساده نیست. این ارزش کمی نیست. فرقی بین شمال تهران و جنوب تهران و شرق ایران و غرب ایران و شمال ایران و جنوب ایران هم ندارد. لذا نظام ، اهمیت فوق العاده ای دارد.

ما که امروز مسئولیتی بر دوش داریم در میدان های گوناگون، این مسئولیت را با تمام جانمان به این دلیل باید انجام بدهیم که امروز مصداق حقیقی و اسلام مجسم – چطور می گویند امیرالمومنین(ع) قرآن ناطق بود- امروز اسلام مجسم، نظام جمهوری اسلامی است و همان چیزی است که امام حسین(ع) به خاطر آن جان داد. همه ارزش ها را و همه آن انسان های بزرگ را که داد فرمود « ربنا تقبل منا هذا القربان». این ارزش است. برای این جمع شدیم برای این لباس پوشیدیم ، برای این توی میدان ها وجود داریم –حالا کی چی میگه مهم نیست، اهمیتی ندارد- اینکه تو خط باشیم، تو راه باشیم، پشت سر حرکت کنیم، تندتر نرویم ، کندتر نرویم این اهمیت دارد...اشکال ندارد انسان حب یک کسی را بیشتر داشته باشد حب کسی را کمتر داشته باشد اما اصول را نباید خدشه دار کند. این حب نباید بر اصول اثر بگذارد. اگر اثر گذاشت من خودباخته آن شخصم. باخته ام خودم را، شما باخته ای خودت را.




طبقه بندی: به رنگ سیاست،  حرف حساب، 
برچسب ها: حاج قاسم سلیمانی، سردار سلیمانی، یادواره شهدای ملایر، دشمن شناسی، شهدا، شهید همت، دفاع مقدس،
ارسال در تاریخ جمعه 16 مهر 1395 توسط عقل کل

نسل شهدا؛ نسل اول و دوم و سوم ندارد ؛ حتی قرن اول و چهاردهم نیز نمی شناسد ؛ نسل شهدا مرامشان یکی است چون هدفشان یکی است.

نسل شهدا نسل بدهکاران است نه نسل طلبکاران!

نسل شهدا همه ی هستی شان را در طبق اخلاص می گذارند و تقدیم دین و آرمانشان می نمایند اما باز هم خود را بدهکار دین و انقلاب می دانند. 

روزی همچون سعید بن عبدالله در سال 61 هجری قمری خود را سپر می کنند تا مولایشان نماز ظهر عاشورا را اقامه نماید و آن گاه با شرمندگی می پرسند «ای پسر رسول خدا آیا راضی شدی؟»

و روزی دیگر همچون آن رزمنده ی تشنه لب در جبهه های غرب و  جنوب ایران در آخرین لحظات ؛ با پروردگار خویش نجوا می کنند که «خدایا این جان ناقابل را از ما بپذیر» و به همرزمان سفارش می کنند که نگذارید حرف امام زمین بماند.

این مرام نسل شهداست. نسلی که هیچ گاه خود را طلبکار دین و انقلابشان نمی دانند. هیچ گاه طلبکارانه نمی پرسند انقلاب برای ما چه کرد؟ همیشه از خود می پرسند من برای دین و انقلابم چه کردم؟ و همین یک سوال ، زندگی شان را زیر و رو می کند و سبک زندگی شان را تغییر می دهد.   

فرقی نمی کند نسل دوم باشند یا نسل سوم. روزی چمران می شوند و برای دین و عقایدشان ؛ تحقیقات فیزیک پلاسما را رها می کنند و به سنگرهای ایران و لبنان می روند و روزی رضایی نژاد و احمدی روشن می شوند و در سنگر هسته ای ؛ خاری می شوند در چشم دشمن.

نسل شهدا اهل جهادند؛ جهاد مستمر. این گونه نیستند که دهه ی 60 اهل جهاد و مبارزه باشند و دهه ی 80 و 90 عوض شدن زمانه را بهانه کنند و به دنبال زندگی شان بروند ؛ دهه ی 60 سوپر انقلابی باشند و دهه ی 80 دنیاطلب ؛ یا وقتی جوان اند شب و روزشان را جهادگونه بگذرانند و وقتی پا به سن گذاشتند اهل عافیت شوند. نسل شهدا لحظه لحظه ی زندگیشان جهادی است و خداوند نیز بی حساب و کتاب جان کسی را نمی خرد؛ پاداش جهاد ،شهادت است.

نسل شهدا اهل تلاش و توکل اند. نه توکل شان آنها را از تلاش باز می دارد و نه تلاش شان آنها را از اتکاء به خداوند غافل می سازد و این همان رمزی است که معجزه می کند، لذا نسل شهدا کاری را که دیگران بر طبق محاسبات مادی و عقل دنیایی، ناممکن می دانند ممکن می سازند.

 تاثیر گذارند نه تاثیرپذیر. منتظر نمی نشینند تا محیط و اطرافیان ؛ آنها را بسازند، از زمین و زمان گلایه ندارند؛ به جای اینکه دائم نق بزنند و محیط و اطرافیان را مانع کسب تقوا بدانند ؛سعی می کنند تا آنجا که می توانند محیط و اطرافیانشان را بسازند.

 به وعده های الهی یقین دارند چنان قرآن را زمزمه می کنند که گویی همین الان به طور ویژه بر آنان نازل شده است.

همرنگ جماعت نیستند آنها همرنگ حسین اند همرنگ عباس (ع) و علی اکبر(ع). عهدی ازلی با امام حسین (ع) دارند و هر روز با خواندن زیارت عاشورا از خود می پرسند آیا به عهد ازلی خویش با حسین(ع) وفا کرده اند؟

نسل شهدا اهل انقطاع اند و توسل. آن گاه که همگان بن بست را نشان می دهند آنها خالصانه از پروردگارشان طلب گشایش می کنند،یک «یازهرا» می گویند و راهگشا می شوند. 

آنها اهل توبه اند و انابه؛  واجبات و محرمات که جای خود دارد از انجام مکروهات و ترک مستحبات نیز استغفار می کنند.

 اهل دردند؛ دغدغه جهانی دارند؛ فقط چند متر دور و برشان را نمی بینند تا اگر روال زندگی شان بر وفق مراد بود خیالشان راحت باشد و کاری به دیگران نداشته باشند؛ با دردهای شخصی خویش راحت کنار می آیند اما آنچه خوابشان را پریشان می کند درد مظلومان است به وسعت جهانی.  

نسل شهدا سبک زندگی شان را طوری انتخاب می کنند که سبک مرگشان چیزی جز شهادت نباشد. «اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد.»




طبقه بندی: حرف حساب، 
برچسب ها: شهدا، شهادت، دفاع مقدس، انقلاب،
ارسال در تاریخ دوشنبه 1 مهر 1392 توسط عقل کل

قرارمان این نبود!

قرارمان این نبود که وقتی شما چشمانتان را بر روی همه زرق و برق های دنیوی بستید و با چشم باز به استقبال شهادت رفتید ، ما چشمانمان را به روی دنیا باز کنیم و شما را با چشمان بسته نشان دهیم!

قرارمان این نبود که شما به صف شوید و به یاد چشمان غرق خون عباس سربند یااباالفضل ببندید و ما به صف شویم و سکه بخریم و بازار سیاه راه بیندازیم

قرارمان این نبود که شما سربند یا زهرا ببندید و بروید تا انتقام سیلی زهرا (س) بگیرید و ما چشمانمان را ببندیم و کورکورانه با رسم کاریکاتور به آرمان هایتان سیلی بزنیم

حتی قرارمان این نبود که در فیلم وسریال هایمان ، حماسه هایتان را فقط با چاشنی طنز و گاه همراه با لودگی روایت کنیم تا مخاطب پسند شود.

این روزها جذب مخاطب حرف اول را می زند!

این روزها بعضی گمان می کنند اگر شما را با آدم هایی از جنس خودشان همراه نکنند کسی شما را نمی بیند! فیلم و سریالشان وقتی مخاطب پسند می شود که طنزی هجوآمیز زمینه اش باشد.

این روزها بیدارباشی است برای ما!

برای ما که قرار بود وقتی شما حسین وار به شهادت رسیدید ما زینب وار پیام آور ارزش هایتان باشیم.

برای ما که قرار بود پیام شما را بی کم و کاست برسانیم خواه مخاطب پسند باشد یا نباشد. این را حضرت زینب (س) با سنگ هایی که بر سر مبارکش فرود آمد به ما آموخت. به ما آموخت که اگر می خواهید پیام آور خون شهید باشید به دنبال جذب مخاطب نباشید؛ شما فقط پیام آوری صادق باشید پیام شهید خود آنقدر جاذبه دارد که دل های آماده را بیدار سازد ؛آن گاه خواهید دید که چگونه همه ساکت می شوند تا شما سخن بگویید و چگونه در سرزمین دشمن هم می توانید روایت گری کنید! آن گاه خواهید دید که چگونه از قلب نیویورک و پاریس هم می آیند تا شلمچه را زیارت کنند.

پ ن:

1- هادی حیدری که کاریکاتوری را با خمیرمایه اهانت به رزمندگان دفاع مقدس در روزنامه شرق منتشر کرده است قبلا به عنوان دبیر طرح شبنامه در روزنامه اعتماد ملی فعالیت می کرد. مهدی کروبی صاحب امتیاز روزنامه اعتماد ملی و محمد قوچانی سردبیر آن بود.

2- می توان دفاع مقدس را با چاشنی طنز روایت کرد ؛ اما این طنز نباید به هجو و تمسخر کشیده شود. از طرف دیگر ؛این کار نباید به یک رویه تبدیل شود. رویه ای که اگر ادامه یابد نوعی تحریف در روایت دفاع مقدس به وجود می آورد. باید در نظر داشت همان طور که اکثریت افراد با انگیزه الهی و شهادت طلبانه به جبهه می رفتند و تنها افرادی انگشت شمار بودند که ممکن بود انگیزه های دیگری داشته باشند لذا سوژه فیلم و سریال ما نیز باید بیشتر بر حول آن اکثریت باشد نه آن تعداد انگشت شمار! هنر دفاع مقدس باید با کلیت آن سنخیت داشته باشد.

3- تاکنون فیلم و سریال های خوبی هر چند محدود ، در زمینه دفاع مقدس تولید شده است که باید بیشتر به آن پرداخته شود.




طبقه بندی: حرف دل، 
برچسب ها: شهدا، دفاع مقدس، کاریکاتور، فیلم و سریال،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 6 مهر 1391 توسط عقل کل

بر خاک شلمچه پا گذارد زهرا

از دیده ی خود ستاره بارد زهرا

با مهر، سر شکسته پهلویی را

بر دامن خویش می گذارد زهرا

به یاد شهیدانی که به عشق مادر ، با پهلوی شکسته در شلمچه جان دادند 

و در گمنامی نام آور شدند. 




برچسب ها: دفاع مقدس، شلمچه،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 24 اسفند 1390 توسط عقل کل
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

قالب وبلاگ