« شهید همت همیشه می‌گفت: بچه‌ها بجنگید. اگر نجنگید سازمان‌مللی‌ها می‌آیند و عنانتان را به دست می‌گیرند.

روزی که آمدیم فرودگاه بین المللی دمشق تا به ایران برگردیم، در کنار آسانسور کریدور اصلی فرودگاه، من و همت ایستاده بودیم تا آسانسور بیاید پایین و برویم با آن طبقه بالا، در رستوران فرودگاه غذا بخوریم. به ناگهان در آسانسور باز شد. دیدیم دو تا آمریکایی، یک مرد و یک زن که هر دو از این شلوارهای جین چسبان پوشیده بودند و اصلاً وضع جالبی نداشتند آمدند و با ما سوار آسانسور شدند.

حالا من و همت با آن سر و ریخت و لباس فرم سپاه به تن، این" هِلو جونی"‌ها هم این جوری! یادم می آید مردک آمریکایی یک دانه از این کلاه های کابویی سرش گذاشته بود، چکمه چرمی به پا داشت و سیگار برگی را پک می زد. در زمانی که همه لباس نظامی پوشیده‌اند. این لباس گاوچرانی پوشیده بود. حاجی از اینها پرسید که هستند و در دمشق به چه کار آمده اند؟

آن یارو، با آن قد دکل ِ خودش رو به ما کرد و گفت: ما از طرف U.N به اینجا آمده ایم تا بر آتش  بس نظارت کنیم! بعد هم مدام مسخرگی می کرد و به من و همت می گفت: Be Cool My Friend! یعنی بی خیال دوست من!

الغرض، آسانسور رسید طبقه بالا، در باز شد و اینها رفتند بیرون.

پشت سرشان که از کابین آسانسور درآمدیم، یک دفعه دیدم همت که صورتش از غضب مثل لبو سرخ شده بود، دست انداخت بازوی مرا گرفت و گفت: «این بی پدرها را دیدی سعید؟ به خدا قسم اگر ما در جنگ با صدام، یک لحظه سستی و ضعف از خودمان نشان بدهیم، یک روز چشم باز می کنی و می‌بینی امثال همین اراذل آمده‌اند توی فرودگاه مهرآباد!»

حالا ما آنجا کله مان داغ بود، نفهمیدیم حاجی دارد چه می‌گوید.

گذشت تا اواخر شهریور سال 67، توی همین فرودگاه مهرآباد؛ خدا شاهد است نسخه بدل های همان یاردانقلی‌ها بودند که دیدم با عنوان مامورین "یونیماگ" -کمیسیون ناظر سازمان ملل بر آتش بس بین ایران و عراق- به فرماندهی ژنرال صرب؛ "اسلاوکایوویچ" به تهران آمده‌اند. با همان دک و پوز و همان My Friend گفتن ها!... الله اکبر، چه بصیرتی داشت همت! »

به روایت (سعید قاسمی)




طبقه بندی: حرف حساب، 
برچسب ها: شهید همت، سردار خیبر، قطعنامه، مذاکره، جنگ، بصیرت، حاج همت،
ارسال در تاریخ شنبه 15 اسفند 1394 توسط عقل کل

هنوز آفتاب نزده بود که به دوکوهه رسید. بعضی بچه ها تازه رسیده بودند و کنار راه آهن داشتند نماز می خواندند. حاج همت تا این صحنه را دید رنگش پرید و قدم هاش تند شد.

- این چه وضعشه؟ بچه ها باید رو سنگ و کلوخ نماز بخونن؟ اقلا یه حسینیه بزنین اینجا؟

- بودجه نیس حاجی

حاجی گفت: « اگه بودجه نیست یه صندوق بزنین تا هر کی از اینجا رد میشه دو تومن توش بندازه. این طوری بودجه تامین میشه!»

آشفتگی حاجی رو که دید با شرمندگی گفت « دیگه چوب کاری نکنین، انشاءالله درست میشه»

گوشه ی انبار یه کلنگ بود ، حاجی برداشت و گفت « کلنگ اول را می زنم ، اگه تا بیست روز دیگه پول جور نشد، صندوق را به پا می کنم»

پ ن : در دفاع مقدس ، شهدا نه منتظر بودجه مسئولین می نشستند نه منتظر کمک این و اون، خودشون استارت کار را می زدند و چون نیتشون خالص برای خدا بود خدا هم گره گشایی می کرد و به کارشون برکت می داد. کلنگی که حاج همت با اخلاصش به زمین زد حسینیه ای در دوکوهه به پا کرد که شهدا در آن چشم مکاشفه بر جهان غیب گشودند. حسینیه ای که به قول سید شهیدان اهل قلم، قلب دو کوهه بود و روزی پذیرای یاران امام مهدی (عج) نیز خواهد بود انشاءالله.

در جنگ نرم هم اگر بخواهیم معطل بودجه و کمک و دستور فلان مسئول و...باشیم کاری از پیش نمی بریم و بعد از سی سال که هیچ ؛ تا صد سال دیگه هم فرهنگ و سینما و ...همین وضع را خواهد داشت ،در نبرد فرهنگی هم کسانی کار را به پیش می برند که خالصانه و با عزم و اراده و همت والا وارد عرصه جنگ نرم می شوند.




طبقه بندی: حرف حساب، 
برچسب ها: شهدا، حاج همت، دوکوهه، حسینیه حاج همت،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 17 اسفند 1391 توسط عقل کل

قالب وبلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic