تبلیغات
افاضات عقل کل - مطالب دی 1396

 «وقتی مهتاب گم شد» خاطرات جانباز شهید علی خوش لفظ است، به قلم حمید حسام. کتابی که تاکنون رهبر معظم انقلاب (مدظله العالی) به دو فراز کلیدی و تاثیرگذار از آن اشاره کرده اند و جالب اینجاست که این دو جمله کلیدی در متن اصلی نیست بلکه در زیرنویس به آن اشاره شده است و هر دو مربوط می شود به شهید علی چیت سازیان.

مورد اول- رهبر معظم انقلاب فرمودند: «این علی خوش‌لفظ از دوستِ همکارش، علی چیت‌سازیان که فرمانده و همکارشان بوده نقل می‌کند و می‌گوید که او همیشه به ما می‌گفت: اگر می‌خواهید از این سیم‌های خاردار عبور کنید اول باید از سیم خاردار نفس خودتان عبور کرده باشید. اگر توانستید از سیم‌های خاردار نفس خودتان عبور کنید، آن‌وقت می‌توانید از اینجاها هم عبور کنید.
اینکه ایشان می گوید از سیم عبور کرده بودند، مهم‌تر از عبور از سیم خاردار دشمن‌نهاده، سیم خاردار نفس انسان است؛ که انسان به‌ظاهر آن را دشمن هم نمی‌داند و دوست هم می‌داند. عمده این است که باید این را تأمین کرد.»

اشاره رهبر انقلاب به خاطره ای است که در صفحه 380 کتاب «وقتی مهتاب گم شد» در مورد شهید علی چیت سازیان آمده است:

بعد از مجروحیت حسن ترک، گره کار شناسایی سمت چپ کوه گیسکه بیشتر شد. برای علی آقا گزارش نوشتیم که عملیات در این منطقه با دو مشکل روبروست که تقریبا انجام هر عملیاتی را ناممکن می کند. اول اینکه هیچ راهکاری تاکنون شناسایی نشده است و ما باید فقط از مقابل به گیسکه بزنیم. دوم اینکه با لو رفتن شناسایی حتما عراقی ها کمین هایشان را جلوی خط بیشتر خواهند کرد و نه تنها عبور گردان پیاده که حتی رسیدن یک نفر هم تا حد نزدیکی کوه، غیرممکن خواهد بود. علی آقا گزارش را خوانده و گفته بود: «امشب به شناسایی می رویم. از همان مسیر قبلی و خودم هم می آیم.» این بار حمید ملکی هم با تیم شناسایی همراه شد و ما عقب ماندیم. روز بعد وقتی در مورد امکان عبور دادن گردان از این مسیر پرسیدیم گفت: « من هم به همان جمع بندی شما رسیدم.»

در زیرنویس همین صفحه به دو مطلب اشاره شده:

1-حمید ملکی خاطره جالبی از این شناسایی تعریف می کند. می گوید که علی آقا جلو افتاد و از میدان مین عبور کرد و تا جایی که جا داشت جلو رفت، اما در همان تاریکی یک آن از تیم شناسایی جدا شد و به کناری رفت. نگرانش شدم. دیدم دارد خودش را می زند. فردایش علت این کار را پرسیدم. علی آقا گفت شیطان بدجوری سراغم آمده بود. وقتی جلو افتادم و از میدان مین عبور کردم غرور مرا گرفت. باید شیطان را از خودم دور می کردم.

2-بعد از این گشت علی آقا این جمله را زیاد به کار می برد که « کسی می تواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند که در سیم خاردار نفس گیر نکرده باشد.»

                

مورد دوم- رهبر معظم انقلاب فرمودند: «فرمانده اش (علی چیت‌سازیان ) همان کسی که ایشان (علی خوش‌لفظ) از او تعریف می کند و یاد می کند و آن حرف را از او نقل می کند. همسر او (علی چیت‌سازیان ) می گوید در آخرین باری که آمد منزل و بعد از آن رفت و شهید شد و دیگر ندیدیمش؛ نیمه‌شب همین‌طور نشسته بود و اشک می ریخت و گریه می کرد. با اینکه مرد باصلابت و قدرتمند و فرمانده کاملاً باصلابتی بود و اصلاً اهل گریه و این چیزها نبود؛ اما اشک می ریخت. گفتم چرا این‌قدر گریه می‌کنی؟ گفت: فلانی را خواب دیدم. رفیق همراهش را، معاونش را. معاونش را خواب دیده بود که قبل از او شهید شده بود. می گوید دستش را محکم گرفتم و گفتم باید به من بگویی.  ما این‌همه با همدیگر رفتیم راهکار پیدا کردیم. اینها نیروهای اطلاعات عملیات بودند که بلدچی یگان‌ها می‌شدند. قبلاً می رفتند راه‌ها را پیدا می کردند، باز می کردند تا یگانها بتوانند حرکت کنند بروند جلو. ما این‌همه رفتیم با همدیگر راه باز کردیم، راهکار پیدا کردیم. راهکار این قضیه چیست؟ این قضیه‌ی شهادت؟ این را به من بگو، چرا من شهید نمی شوم؟ می گوید یک نگاهی به من کرد و گفت: راهکارش اشک است، اشک.»

در صفحه 509 کتاب به این قضیه اشاره شده است:

مصیب مجیدی شهید شده بود؛ پاره تن علی آقا، معاونی که همه کاره اش بود. این باره برای آوردن مهمات با کمپرسی از اسلکه به خط می آمد که بمباران می شود. با شهادت مصیب، لبخند از سیمای علی آقا رفت.

و در زیرنویس آمده است:

علی آقا در مراسم تشییع مصیب در همدان سخنانی گفت که از عمق جانش برخاسته بود: مصیب فرزند سختی ها، مصیب فرزند تیرها و گلوله ها، مصیب مالک اشتر لشکر بود. نقل است که علی آقا، مصیب را در عالم خواب می بیند و می پرسد تو از چه راهکاری به این مرتبه رسیدی، مصیب پاسخ می دهد: راهکار گریه.


     

علاوه بر دو فراز کلیدی که در فرمایشات رهبر معظم انقلاب مورد اشاره قرار گرفت، علی خوش لفظ در این کتاب، با صداقت و صراحت ، به توصیف روحیات برجسته ی شهدای متعددی پرداخته است که جا دارد به دو مورد دیگر هم اشاره کنیم:

در صفحات 295-297 از شهیدی سخن به میان آمده است که عرفان بالایی داشت و هر وقت اراده می کرد می توانست حضرات معصومین را در خواب ببیند:

وقتی گزارش شناسایی ششم را به علی آقا دادم خیلی خوشحال شد و گفت: « خبر خوبی در راه است.» حدس من این بود که عملیات به جلو افتاده و شناسایی ها تکمیل شده است. همان شب حاج همت همراه چند نفر از نیروهای اطلاعاتی اش به مقر ما در روستای مله دزگله آمد. صحبت هایی بین او و علی آقا رد و بدل شد و بعد از نماز مغرب و عشا برای جمع بچه ها صحبت کرد و از اهمیت رسیدن به مرز در جبهه سر پل ذهاب و از ضرورت تسخیر ارتفاعات مشرف به دشت ذهاب سخن گفت و البته مثل همیشه چاشنی سخنانش اخلاص در عمل و عشق به ادای تکلیف بود. حتما اگر جلو می رفتم احوال پرسی گرمی می کرد و خاطره شناسایی های فتح خرمشهر تجدید می شد، اما باز ترجیح دادم ته صف بنشینم و خودم را آفتابی نکنم. این کار را تمرین اخلاص می دانستم. حتی یک کلاه طلبگی از دوران رفتن به قم برایم مانده بود که آن را برای ناشناس ماندن تا لب گوش هایم پایین می کشیدم. آن شب فکر می کردم خبری که علی آقا با شادی و شعف از آن می گفت، خبر آمدن حاج همت و تسریع در انجام عملیات است، اما وقتی حاج همت رفت علی آقا دو نفر از بچه های اطلاعات عملیات را جمع کرد و گفت: « قرار است دو نفر از جمع ما چشمشان به جمال حضرت امام روشن شود. حالا این دو آدم باسعادت چه کسانی هستند؟»

هر کسی آرزو می کرد یکی از آن دو نفر باشد و حتما نفر اول هم خود علی آقا بود، اما او با کمال تواضع گفت: « خوش به حال آن دو نفر که قرعه به نامشان درآید.»

معلوم شد با اینکه می توانست اسم خودش و معاونش را به فرماندهی بدهد، اما هیچگاه نخواسته بود حقی بیشتر از دیگران برای خود قائل شود. آن شب قرار شد بعد از شام قرعه کشی بشود. عده ای به شوخی می گفتند هر کس قرار است اول شهید شود اول باید اسمش درآید. عده ای هم کشتی می گرفتند که زور هر کس بیشتر بود قرعه به نام او درخواهد آمد. از این میان محمد رحیمی جلو آمد و گفت: « علی، مطمئن باش که من نفر اول خواهم بود.»

می دانستم که او بی حساب حرف نمی زند. عرفان بالایی داشت. یک بار گفته بود هر شب که اراده کنم یکی از ائمه اطهار را در عالم خواب می بینم و این را در خلوت فقط برای من گفته بود. از آن خلوت هایی که نیمه شب از مقر دور می شد و می رفت به جایی که هیچ چشمی او را نبیند. فقط یک بار به شکل تصادفی خلوت او را آشفتم. همان شبی که با گریه گفت: « امشب خواب حضرت سیدالشهدا را دیدم که حضرت فرمود هر وقت به کمال برسی پیش ما خواهی بود.»

به حال محمد رحیمی غبطه می خوردم. یقین داشتم که اسم او میان سی چهل نفر جمع ما، اول در می آید. شام نخوردم. از مقر بیرون زدم. رفتم به همان سمتی که محمد رحیمی نیمه شب ها می رفت. خلوتی پیدا کردم و دو رکعت نماز خواندم. نمی دانستم نام این نماز چیست. شاید نماز التماس، نماز التجا، یا هر نمازی که مرا به خواسته ام برساند. فقط به پهنای صورتم اشک می ریختم و به خدا التماس می کردم که دیدار با امام را نصیبم کند.

وقتی برگشتم آرام بودم. اضطراب قبل را نداشتم. از در سوله اجتماعی وارد شدم همه ساکت بودند. محمد رحیمی جلو آمد و گفت: « اسم من اول درآمد و اسم تو دوم.» علی آقا قبل از همه جلو آمد و گفت: « سلام همه ما را به امام عزیزمان برسان و بگو که دعا کند تا آخر در مسیر جهاد، استقامت داشته باشیم.»

در زیرنویس آمده: محمد رحیمی را دو سال بعد، قبل از عملیات والفجر8 نزدیک جزیره بوارین دیدم. شب هنگام بود که صدایم کرد و گفت: « ظرف من پر شده و وقت رفتن رسیده است.» او همان شب پس از چهار سال مجاهدت در جبهه، مزد اخلاصش را گرفت و به سیدالشهدا رسید.

                            

در صفحه 403 به توصیف روحیات شهید علی محمدی می پردازد، شهیدی که خاطره شهادتش در شبی مهتابی و وسط میدان مین، با جمله ای که می گفت « من و مین و مهتاب با هم کنار نمی آییم» نام کتاب را رقم زد:

در تمام این مدت محو آرامش علی محمدی بودم. او تک پسر خانواده بود که با این سن کم، روح بزرگی در کالبد نحیف خود داشت. اهل محاسبه نفس و مراقبه بود. حتی مدت خوابیدن و زمان خوابیدن او مثل ساعت دقیق و از روی حساب و کتاب بود. اگر بعد از ظهر می خوابید، نیم ساعت خواب استحبابی می کرد و شب ها بیش از دو ساعت نمی خوابید. با این حال، روز بسیار سرحال و بشاش نشان می داد. هیچ کلمه ای از زبان او بی دلیل صادر نمی شد. کم حرف و بدون هر گونه کنایه و عاری از غیبت. یقین داشتم که او در تمام عمرش هیچ دروغی نگفته و هیچ گامی، جز برای رضای خدا برنداشته است. با اینکه با علی هم سن و سال بودیم، اما در عین رفاقت و صمیمیت لحظه به لحظه مصاحبت با او برای من درس بود. وقتی می گفت «علی جان»، احساس می کردم تمام دوستان شهیدم از حبیب مظاهری گرفته تا رضا نوروزی و نادر فتحی مرا صدا می کنند. برای من علی محمدی خلاصه ی شهدا بود.

در زیر نویس آمده: این باور نسبت به محمد علی محمدی نه فقط در من که در تمام کسانی که او را می شناختند بود. استاد ما، حاج حمید ملکی، که با علی محمدی راه طلبگی و حوزه علمیه را پیش گرفت می گفت: « علی محمدی تالی تلو معصوم است. از او هیچ مکروهی هم سر نزده است.»




برچسب ها: مقام معظم رهبری، وقتی مهتاب گم شد، دفاع مقدس، علی خوش لفظ، علی چیت سازیان، سیم خاردار نفس، شهادت،
ارسال در تاریخ شنبه 2 دی 1396 توسط عقل کل

قالب وبلاگ