از همان روزهای آغازین تولدت بعضی ها چشم دیدنت را نداشتند گویا جایشان را تنگ کرده بودی ، تحمل کردنت برای همه راحت نبود، آخر با همه فرق داشتی ، حرف زدنت؛ عمل کردنت و حتی آرزوهایت با همه فرق داشت .

زبانت را نمی فهمیدند آنهایی که صبح تا شب برای اسکناس های زرق و برق دار حاضر بودند جلوی هر کس و ناکسی خم و راست شوند. زبانت را نمی فهمیدند آنهایی که بزرگترین ترس زندگی شان جان دادن بود و از درد یک خراش جزئی فریادشان به آسمان می رفت.

شاید حق داشتند زبانت را نفهمند . در روزگاری که همه چیز را با پول می خرند باورش سخت بود که تو بی مزد و مواجب کار کنی و لذت ببری! باورش سخت بود که جانت را کف دست بگیری و به استقبال مرگ بروی!

در روزگاری که امروز حرفی را می زنند و فردا زیر حرفشان می زنند و چیزی دیگر می گویند باورش سخت بود که تو پای حرفی که از اول زدی بایستی ! آخر به چه قیمتی از حرفت نمی گذری ؟! به قیمت مال و جان و آبرویت! هر کسی را با چیزی می توان خرید اما مانده ام که تو را با چه چیزی می شود خرید ؟ اهل معامله نیستی فقط یک معامله را می شناسی « ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه » فقط طرف حساب معامله ات خداست و بس !

وقتی دیدند خریدنی نیستی و از حرفت کوتاه نمی آیی خواستند کاری کنند تا کم بیاوری ، در زیر تانک ها بدنت را له کردند اما کم که نیاوردی هیچ ؛ تازه با دست خودت نارنجک به کمر بستی و به زیر تانک رفتی!

تا توانستند برچسب بارانت کردند ، زمانی چماقدارت خواندند و زمانی ساندیس خور ؛ گاهی می گفتند بی کله ای و گاهی بی ترمز ؛ اما باز تو کم نیاوردی و چقدر سکوتت زیبا بود در برابر این حرف ها !

چقدر سکوتت زیبا بود وقتی از پول شخصی ات برای پایگاهت هزینه می کردی و دیگران پول نفت را در جیب تو جستجو می کردند! چقدر سکوتت زیبا بود وقتی در جواب تهدید دشمن کفن پوش به خیابان می آمدی تا تشنه شهادت بودنت را نشان دهی و دیگران تو را تشنه ساندیس معرفی می کردند!  چقدر سکوتت زیبا بود وقتی برای دفاع از مردم و ناموسشان به خیابان آمده بودی و با تیغ موکت بری بند بند انگشتانت را بریدند و بینی ات را پاره کردند و دیگران تو را عامل ضرب و شتم مردم معرفی می کردند!

واقعا چرا تو کم نمی آوری ؟ خیلی ها کم آوردند و عوض شدند از آیت الله اش گرفته تا سیاستمدارش ؛ همان ها که ادعایشان گوش فلک را کر می کرد کم آوردند اما تو همه ی این ها را دیدی اما کم که نیاوردی هیچ؛ عزم و اراده ات راسخ تر شد!

حال به من حق بده تا از تو بپرسم چرا تو کم نمی آوری ؟ چرا از حرفت کوتاه نمی آیی؟ چرا میدان را خالی نمی کنی؟ شهید همت راست می گفت  « حاشا که بسیجی میدان را خالی کند »

شاید من هم اگر جای تو بودم کم نمی آوردم!

کم نمی آوردم در هجوم سختی ها و تهمت ها ، وقتی به لبخند رضایت فرزند زهرا بقیه الاعظم (ارواحناله الفدا) می اندیشیدم . کدام لذتی با این لذتی که تو می بری قابل مقایسه است !   اصلا به نظر من تو خوشگذران ترین آدم روی زمینی وقتی همه کارهایت با عشق و لذت عجین است !

تو حق داری کم نیاوری وقتی خود را سرباز نائب امام زمانت می بینی و آنقدر شیرین کاری می کنی تا امام زمانت تو را در جرگه بهترین یارانش برگزیند.

آری ای بسیجی! تو حق داری کم نیاوری وقتی آرمانت فتح قله های اقتدار جهانی و زمینه سازی برای ایجاد حکومت جهانی حجت خداست.

و این دوبیت بر زبانم جاری شد در وصف تو که هیچ گاه کم نیاوردی:

بسیجی رمز عشقی آتشین است             بسیجی بر همه هستی نگین است

امام ما بسیجی بود و فرمود                      به دنیا افتخار من همین است

(تقدیم به تمام کسانی که بسیجی بودن را در عمل ثابت کردند)                                                                                                                                              




برچسب ها: بسیج، امام خمینی،
ارسال در تاریخ شنبه 5 آذر 1390 توسط عقل کل

قالب وبلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic