تبلیغات
افاضات عقل کل - دیدار
ارادت عجیبی به حضرت زهرا سلام الله علیها داشت. در هر پست و مقامی بود مجلس عزای فاطمیه را برپا می کرد. خودش هم مانند خادمان، در کنار در می ایستاد و خوش آمد می گفت.

در نیروی هوایی که بود مسجد حضرت زهرا(س) را در پادگان حضرت ولیعصر(عج) راه اندازی کرد.

وقتی به فرماندهی نیروی زمینی انتخاب شد در مراسم رسمی پشت تریبون رفت و خدا را به حق حضرت زهرا(س) قسم داد و گفت: « من دوست داشتم در نیروی هوایی شهید شوم ولی (انشاءالله) در نیروی زمینی دوران شهادت ما فرا برسد.»

علت این همه عشق و علاقه اش به حضرت زهرا(س) را دوستان قدیمی او می دانستند. یکی از آنها می گفت: « اوایل سال 1361 در عملیات بیت المقدس در خدمت حاج احمد بودیم. او فرمانده تیپ نجف بود. نیروها خیلی به او علاقه داشتند. در حین عملیات به سختی مجروح شد. ترکش خورده بود به سرش. با اصرار او را به بیمارستان صحرایی بردیم.

می گفت: کسی نفهمد من زخمی شدم. همین جا مداوایم کنید. می خواست روحیه نیروها خراب نشود.

دکتر گفت: " این زخم عمیق است، باید کاملا مداوا و بعد بخیه شود." برای همین بستری شد.

از بس خونریزی داشت بیهوش شد. مدتی گذشت. یک دفعه از جا پرید! گفت: " بلند شو، باید برویم خط! " هر چه اصرار کردیم بی فایده بود. بالاخره همراه ایشان راهی مقر نیروها شدیم.

در طی راه از ایشان پرسیدیم: " شما بیهوش بودی، چه شد که یکدفعه از جا بلند شدی و..." هر چه می پرسیدم جواب نمی داد.

قسمش دادم. گفتم: " به من بگویید که چه شد؟ " نگاهی به چهره من انداخت و گفت: " می گویم به شرطی که تا وقتی زنده ام به کسی حرفی نزنی."

بعد خیلی آرام ادامه داد: " وقتی توی اتاق خوابیده بودم، یکباره دیدم خانم فاطمه زهرا(س) آمدند داخل اتاق!" به من فرمودند:" چرا خوابیدی!؟ " گفتم:" سرم مجروح شده، نمی توانم ادامه دهم."

حضرت زهرا(س) فرمودند: " بلند شو، بلند شو، چیزی نیست، برو به کارهایت برس!"

وقتی حاج احمد کاظمی به منطقه برگشت در جمع نیروها گفت: " من تا حالا شکی نداشتم که در این جنگ، ما بر حق هستیم. ولی امروز روی تخت بیمارستان این موضوع را با تمام وجود درک کردم." »

      




طبقه بندی: حرف حساب، 
برچسب ها: حضرت زهرا(س)، شهید احمد کاظمی، دفاع مقدس،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 4 اسفند 1395 توسط عقل کل

قالب وبلاگ