تبلیغات
افاضات عقل کل
آمده بودند برای آشتی! ... شبیه همین چیزی که این روزها می گویند« آشتی ملی!»

بعد از آن همه ظلم و آزاری که خود و عواملشان در حق حضرت زهرا(س) روا داشته بودند حالا به خانه مولا آمده بودند تا با  دختر پیامبر آشتی کنند و با عوامفریبی در جلوی مردم ، اینطور وانمود نمایند که ما اهل صلح و آشتی هستیم و با دختر پیامبر(ص) مشکلی نداریم.

اما حضرت فاطمه(س) با تمام مهر و عطوفتی که نسبت به مردم مدینه داشتند و هر شب به همان همسایه هایی که از گریه اش گلایه می نمودند دعا می کردند، هرگز حاضر نشدند با سران فتنه آشتی کنند.

امروز نیز فرزند حضرت زهرا(س)، حضرت سید علی به پیروی از مادر، با فتنه گرانی که در سال 88 در حق مردم و انقلاب جفا کردند آشتی ناپذیر است و محبان فاطمه(س) نیز با فتنه گران دغلباز، هرگز آشتی نمی کنند.

 

 




طبقه بندی: به رنگ سیاست، 
برچسب ها: فتنه88، فتنه گران، آشتی ملی، حضرت زهرا(س)،
ارسال در تاریخ دوشنبه 16 اسفند 1395 توسط عقل کل
می گفت: یه همسایه داریم هر چی حرف میزنه در ادبیات حرف زدنش ، یا کلمات انبر و گازانبر به کار می بره یا باغ یا منقل.

مثلا اگه بخواد بگه دلم درد میکنه میگه : انگار دارند با گازانبر روده هامو می چینند و جمع می کنند، یا مثلا اگه بخواد بگه چه برنامه ای برای آینده دارم، میگه: باید یه باغ بخرم وقتی درختاش میوه داد سیب و گلابی ها رو بفروشم و چوب درختاش رو هم زغال کنم واسه منقل!

گفتم: با این حساب، این همسایه تون استعداد نهفته ریاست جمهوری از نوع «اعتدالی» داره!

گفت: نه! آخه معتاده! یه پسر داره اونم مواد فروشه. اسم پسرش « برسام» است. گاهی وقتا وقتی نعشه میشه قربون صدقه پسرش میره و بلند میگه : پشرم برجام! من هر چی دارم از تو دارم عژیژم! »

                    




طبقه بندی: به رنگ سیاست،  بی مزه، 
برچسب ها: ادبیات روحانی، روحانی، دولت، اعتدال،
ارسال در تاریخ دوشنبه 16 اسفند 1395 توسط عقل کل
ارادت عجیبی به حضرت زهرا سلام الله علیها داشت. در هر پست و مقامی بود مجلس عزای فاطمیه را برپا می کرد. خودش هم مانند خادمان، در کنار در می ایستاد و خوش آمد می گفت.

در نیروی هوایی که بود مسجد حضرت زهرا(س) را در پادگان حضرت ولیعصر(عج) راه اندازی کرد.

وقتی به فرماندهی نیروی زمینی انتخاب شد در مراسم رسمی پشت تریبون رفت و خدا را به حق حضرت زهرا(س) قسم داد و گفت: « من دوست داشتم در نیروی هوایی شهید شوم ولی (انشاءالله) در نیروی زمینی دوران شهادت ما فرا برسد.»

علت این همه عشق و علاقه اش به حضرت زهرا(س) را دوستان قدیمی او می دانستند. یکی از آنها می گفت: « اوایل سال 1361 در عملیات بیت المقدس در خدمت حاج احمد بودیم. او فرمانده تیپ نجف بود. نیروها خیلی به او علاقه داشتند. در حین عملیات به سختی مجروح شد. ترکش خورده بود به سرش. با اصرار او را به بیمارستان صحرایی بردیم.

می گفت: کسی نفهمد من زخمی شدم. همین جا مداوایم کنید. می خواست روحیه نیروها خراب نشود.

دکتر گفت: " این زخم عمیق است، باید کاملا مداوا و بعد بخیه شود." برای همین بستری شد.

از بس خونریزی داشت بیهوش شد. مدتی گذشت. یک دفعه از جا پرید! گفت: " بلند شو، باید برویم خط! " هر چه اصرار کردیم بی فایده بود. بالاخره همراه ایشان راهی مقر نیروها شدیم.

در طی راه از ایشان پرسیدیم: " شما بیهوش بودی، چه شد که یکدفعه از جا بلند شدی و..." هر چه می پرسیدم جواب نمی داد.

قسمش دادم. گفتم: " به من بگویید که چه شد؟ " نگاهی به چهره من انداخت و گفت: " می گویم به شرطی که تا وقتی زنده ام به کسی حرفی نزنی."

بعد خیلی آرام ادامه داد: " وقتی توی اتاق خوابیده بودم، یکباره دیدم خانم فاطمه زهرا(س) آمدند داخل اتاق!" به من فرمودند:" چرا خوابیدی!؟ " گفتم:" سرم مجروح شده، نمی توانم ادامه دهم."

حضرت زهرا(س) فرمودند: " بلند شو، بلند شو، چیزی نیست، برو به کارهایت برس!"

وقتی حاج احمد کاظمی به منطقه برگشت در جمع نیروها گفت: " من تا حالا شکی نداشتم که در این جنگ، ما بر حق هستیم. ولی امروز روی تخت بیمارستان این موضوع را با تمام وجود درک کردم." »

      




طبقه بندی: حرف حساب، 
برچسب ها: حضرت زهرا(س)، شهید احمد کاظمی، دفاع مقدس،
ارسال در تاریخ سه شنبه 3 اسفند 1395 توسط عقل کل
مرحوم حجت‌الاسلام و المسلمین طیار- از فضلای برجسته و صاحبدل – به نقل از مرحوم حاج شیخ عباس قوچانی- که از اصحاب خاص میرزا علی آقای قاضی و وصی ایشان بود- می‌گوید:

مرحوم قاضی، عصرها در منزل خویش جلسه‌ای داشت و برای ۱۰-۱۵ نفر مباحث اخلاقی و توحیدی مطرح می­‌کرد و من (مرحوم قوچانی) در آن جلسه شرکت می‌­کردم، آشنایی ما با آیت‌الله خمینی نیز در همین حد بود که شنیده بودیم یک «حاج آقا روح الله» در قم هست که درس اخلاق می­‌گوید؛ ولی چهره وی را نمی‌­شناختیم و تطبیق نمی‌­کردیم.

یک روز عصر که ما در خدمت مرحوم قاضی بودیم و آن بزرگوار، طبق معمول افاضه می­‌فرمود، سید جوانی را دیدیم که وارد شد و سلام کرد و به حالت ادب و سکوت، سر را پایین انداخت و کنار در اتاق نشست، مرحوم قاضی، پس از ورود سید مزبور صحبتش را قطع کرد و ساکت شد و سرش را به زیر انداخت، یک ربع ساعت، همین­‌ گونه ساکت و خاموش طی شد.

سپس مرحوم قاضی سربرداشت و به من گفت: آقا شیخ عباس، آن کتاب را از فلان قفسه کتابخانه بردار و بیاور و بخوان، کتاب را آوردم و پرسیدم: از کجای آن بخوانم؟ مرحوم قاضی فرمود: کتاب را باز کن؛ هر جایش آمد، همان‌ جا را بخوان.

کتاب را گشودم و شروع به خواندن کردم، محتوای مطلب، شرح ماجرای ظلم و جنایت یک سلطان سفاک و ستمگر بود که در میان بنی‌اسرائیل می‌­زیست و مردم از مظالم او به شدت، معذب و در تنگنا بودند، تا آنکه شخص عالمی پیدا شد و گفت: من این سلطان جائر را از کشور بیرون می‌کنم و مردم را از دست وی، رهایی می‌بخشم، زمانی که داستان مزبور را از روی کتاب می­‌خواندم، مرحوم قاضی سر به زیر انداخته بود و فقط گوش می­‌داد، هنگامی که داستان به جایی رسید که عالِم، مردم را بر ضد سلطان سفاک شورانید و وی را از مملکت بیرون راند، مرحوم قاضی سربرداشت و گفت: دیگر بس است. کتاب را سرجایش بگذار و باز سر به زیر انداخت.

پس از ۴- ۵ دقیقه، سید مزبور آهسته خداحافظی کرد و رفت و ما دیگر او را در درس مرحوم قاضی ندیدیم، فرمان مرحوم قاضی به آوردن کتاب و گشودن آن و طرح آن داستان شگفت، با مباحث معمول وی و سخنان ابتدای همان مجلس تناسبی نداشت و کاملاً غیر عادی و عجیب می‌­نمود و سرّ آن تا سال­‌ها بر من معلوم نبود.

سال­‌ها پس از آن تاریخ، نهضت ۱۵ خرداد به رهبری آیت‌الله خمینی رحمه الله علیه آغاز شد و آوازه وی، آفاق را در نوردید، اعلامیه­‌های وی به نجف می­‌رسید و ما می­‌خواندیم، سال بعد، وی به نجف تبعید شد و ما همراه جمعی از طلاب و فضلا به حضور او رسیدیم، آنجا، به طور غیرمنتظره و با کمال تعجب دیدیم که ایشان، همان سید جوانی است که آن روز به درس مرحوم قاضی آمد...

و فهمیدیم که این، کرامتی از مرحوم قاضی بوده و قصه آن عالم بنی‌­اسرائیل با سلطان سفاک، قصه آیت‌الله خمینی رحمه الله علیه با شاه ایران بوده است...



طبقه بندی: حرف حساب، 
برچسب ها: امام خمینی(ره)، سید علی قاضی، انقلاب اسلامی، آیت الله قاضی(ره)،
ارسال در تاریخ سه شنبه 12 بهمن 1395 توسط عقل کل
سوختن، پشتِ سوختن

محرم را به فاطمیه وصل کرده اند


دومینویی شده است آتش و سوختن

تن زائران خوزستانی اربعین سوخت و دلِ ما

تن زائران آذری مشهد سوخت و دلِ ما

تن آتش نشان های پلاسکو سوخت و دلِ ما


آتش نشانی که خود، آتش را خاموش می کرد زیر آوارهایی از آهن ، بی صدا و آرام سوخت

نه جایی برای دست و پا زدن داشت و نه صدایی برای فریاد


جنگ آهن و آتش و سنگ و خاک و پارچه های شعله ور با انسان،

جنگ بی رحمی است


«یا رب ارحم ضعف بدنی و رقة جلدی و دقة عظمی»

نمی دانم چند شب جمعه این جملات را در دعای کمیل زمزمه کردند و گریستند


دلمان تکه تکه شده است

آه! زینب (س) چگونه برادرش را زیر آواری از سنگ و خنجر و نیزه شکسته پیدا کرد؟!


خیمه های سوخته کربلا ، زائران سوخته اربعین، زائران سوخته مشهد، آتش نشان های سوخته پلاسکو

هنوز فاطمیه از راه نرسیده، بوی دود و آتش در کوچه های ایران پیچیده است...


آیا این همه سوختن، مرهم نمی خواهد؟





طبقه بندی: حرف دل، 
برچسب ها: پلاسکو، آتش نشان، سوختن،
ارسال در تاریخ یکشنبه 3 بهمن 1395 توسط عقل کل
حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه می فرمایند: «همانا خدای سبحان روزی فقرا را در اموال سرمایه داران قرار داده است. پس فقیری گرسنه نمی ماند جز به کامیابی توانگران و خداوند از آنان درباره گرسنگی گرسنگان خواهد پرسید.»

مقام معظم رهبری هم فرمودند: « اینکه امیرالمؤمنین علیه‌السلام می فرماید: «ما رأیت نعمة موفورة الّا و فی جانبها حقّ مضیّع»؛ یعنی هرجا شما دیدید ثروت انباشته‌ای به وجود آمده، بدانید در کنارش حقوق ضایع‌شده فراوانی وجود دارد؛ مظهر اصلی و مصداق عمده‌اش همین است که کارگزاران و مسئولان حکومت، با استفاده از نفوذ و قدرت، راحت بتوانند از امکانات عمومی استفاده کنند؛ بانک ها راحت وام بدهند؛ مراکز گوناگون، امکان استفاده از زمین، آب، هوا، تجارت و وارد کردن و صادر کردن را در اختیار آنها بگذارند؛ ناگهان ببینید کسانی که دستشان از مال دنیا تا اندکی پیش خالی بود، ثروت های گزاف پیدا کرده‌اند؛ ظاهر کار هم قانونی است. »

     

امروز اگر رئیس جمهور از گورخوابی ابراز نگرانی و تاسف می کند به ثروت انباشته ای بنگرد که در اطرافش به وجود آمده است.

حقوق شهروندی آن گورخواب را چه کسی ضایع کرده است؟ رئیس جمهور فقط کافیست کمی حوالی خود را جستجو کند تا آن را بیابد؛ در ساختمان ریاست جمهوری که چند میلیارد خرج امکانات رفاهی اش کردند؛ در ویلای وزیر راه، در ثروت افسانه ای وزیر صنعت، در فیش حقوقی صفدر و شرکا، در پوشه قراردادهای نفتی وزیر نفت؛ و کمی نزدیکتر در جیب حسین فریدون و یا شاید از این هم نزدیکتر در منزل شخصی خود!

اگر زمانی شهید رجایی نگران محرومان بود زندگی ساده اش آن را باورپذیر می کرد؛ اما رئیس جمهور شمال نشین تهران و دولت سرمایه دارها را چه به نگران شدن برای گورخواب ها!!!

این ژست ها به شما نمی آید آقای رئیس جمهور!




طبقه بندی: به رنگ سیاست، 
برچسب ها: گورخوابی، سرمایه داری، ساده زیستی، دولت، روحانی،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 9 دی 1395 توسط عقل کل
(تعداد کل صفحات:71)      [...]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [8]   [...]  

قالب وبلاگ