تبلیغات
افاضات عقل کل

    

شهید همت (ره) می فرمود:

برای حفظ حیثیت جمهوری اسلامی و بنا بر فرامین حضرت امام، ما حق نداریم سستی به خرج بدهیم. اگر ما ذره ای از خودمان سستی نشان بدهیم، این در حکم ضربه ایست بر ولایت امر، و کفران نعمت تلقی می شود. ذره ای سهل انگاری از جانب ما، در حکم خیانت به امام و انقلاب اسلامی است و باعث می شود تا تن به ذلت بدهیم و تا ابد نتوانیم سرمان را بلند کنیم!

وقتی حضرت امام می فرماید: « من سیلی به گوش صدام می زنم»، فکر می کنید این سیلی را امام توسط چه کسانی به صدام می زند؟! یا زمانی که امام می فرمود: « من توی دهان این دولت می زنم» ، ایشان توسط چه کسی این کار را انجام داد؟! توسط آدم هایی مثل ما؛ یعنی اگر تک تک شما، دست و بازوی امام نشوید، امام به تنهایی، کاری از دستش ساخته نیست. زمان حضرت علی علیه السلام هم همین طور بود. زمان پیامبر (ص) هم همین طور بود.

به روایت همت، جلد یک، ص 349

هدیه به روح مطهر شهید همت صلوات.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.



برچسب ها: شهید همت، امام خمینی(ره)، رهبر انقلاب، جمهوری اسلامی،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 16 اسفند 1396 توسط عقل کل

بصیرتش را به رخ خیلی ها کشید، به رخ نسل اول هایی که از راه برگشتند، به رخ سرمایه هایی که تا مرز شهادت پیش رفتند اما عاقبت در استخر پهلوی جان باختند، به رخ موسوی فتنه گر، کروبی ساده لوح، خاتمی ریاکار ، احمدی نژاد نمک نشناس و روحانی سازشکار و...

یک نسل سومی و یک دهه هفتادی دیگر، بر کلام مقتدایش صحه گذاشت و ثابت کرد که نسل سوم، امیدبخش تر از نسل اول است.

محمد حسین حدادیان در شب شهادت حضرت زهرا(س)، تجسم روضه های اهل بیت شد شبیه محسن حججی.

 تجسمی شد از چشم تیرخورده و فرق شکافته عباس(ع)، بدن اربا اربای علی اکبر(ع)، و صورت نیلی مادر...

                        

 اصلا بگذار سابقه دارهای انقلاب، سرگرم به رخ کشیدن سابقه هایشان باشند و نوبتی و پشت سر هم ، به ولی فقیه نامه بنویسند و بی بصیرتی و نفهمی خود را نشان دهند، اما مگر نسل سوم می گذارد حضرت سید علی تنها بماند.

هدیه به روح بلند شهید حدادیان صلوات.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم




برچسب ها: شهید محمد حسین حدادیان، فتنه 96، شهادت،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 16 اسفند 1396 توسط عقل کل

امام صادق(ع) فرمود: پدرم محمد بن على باقر(ع) روزى به جابر بن عبدالله انصارى گفت: جابر! سخنى با تو داشتم، چه موقع فرصت داری تا درباره موضوعى با تو سخن گویم؟

جابر به حضرت(ع) عرض کرد: هر وقت شما اراده کنید.

فرصتى پیش آمد و امام با جابر خلوت کرد و به گفت‌وگو پرداختند، در این گفتگو امام از جابر خواست تا آنچه را که در جریان مشاهده لوحى که در دست جده‌اش حضرت فاطمه(س) دیده بود، براى او بازگو کند و او را از آنچه حضرت فاطمه(س) از مطالب مکتوب در لوح به او خبر داده، آگاه کند.

جابر پاسخ داد: شهادت مى‌دهم که روزى در ایام حیات رسول الله(ص) مادرت فاطمه(س) را ملاقات کردم تا ولادت حسین(ع) را به او تبریک بگویم که در دستان آن بانوى بزرگ، لوح سبزینه را دیدم که گمان کردم زمرّد است، در آن لوح، کتاب سفیدى را که به درخشندگى خورشید بود مشاهده کردم.

به آن حضرت عرض کردم: پدر و مادرم فداى تو باد! این لوح چیست؟

فاطمه(س) فرمود: «این لوحى است که خداوند ـ عزوجل ـ آن را به رسولش محمد مصطفى(ص) اهدا کرد، در این لوح نام پدر و همسر و فرزندانم(حسن و حسین) و نام اوصیا و امامانى که از نسل فرزندم (حسین) هستند ذکر شده است، پدرم رسول الله(ص) آن را به من بخشیده است تا با نگاه کردن در آن دلم شاد شود».

جابر آن گاه اضافه کرد: سپس مادرت فاطمه(س) آن لوح را در اختیار من قرار داد سپس آنچه در لوح نوشته شده بود خواندم و نسخه‌اى از آن را در ذهن نگاه داشتم(یا از روى آن نوشتم)..

امام صادق(ع) در ادامه روایت مى‌فرماید: آنگاه پدرم به جابر فرمود: جابر! آیا آن نسخه هنوز هم در دست توست؟ آیا آن را بر من عرضه مى‌کنى؟

جابر بن عبدالله گفت: آرى! آن گاه پدرم با جابر همراه شد تا به منزل جابر رسیدند، جابر صحیفه‌اى از پوست نازک آورد، آن را گشود و به رؤیت پدرم رسانید.

پدرم به جابر فرمود: جابر! حال به صحیفه‌اى که در نزد توست بنگر تا براى تو از حفظ بخوانم، جابر به نسخه‌اى که در دستش بود، نگریست پدرم تمام مطالب صحیفه را از حفظ براى جابر خواند. سوگند به خدا حرفى از کلام امام با حرفى از صحیفه‌اى که در دست جابر بود، مخالف نبود.

پس از آنکه قرائت امام به پایان رسید، جابر گفت: خداى بزرگ را شاهد مى‌گیرم که آنچه در صحیفه نزد فاطمه(س) دیدم، همین بود که شما خواندید.

اما ترجمه متن این لوح طبق نقل چنین است:

 
بسم اللّه الرحمن الرحیم

این کتابی است از سوی خداوند شکست ناپذیر و حکیم به محمد نور و فرستاده خدا و حجاب، دلیل و آیت او در زمین. این نوشته توسط جبرئیل امین از جانب رب العالمین آورده شد.‌

ای محمد نام‌هایم را بزرگ شمار و نعمت‌هایم را شکرگزار باش، هرگز نشانه‌هایم را انکار نکن. من پروردگار و معبود جهانیانم و جز من خدایی نیست؛ درهم‌کوبنده جباران و دولت‌بخش مظلومان، و حسابرس روز جزا. من همان الله و معبود شمایم که جز من خدایی نیست. هر که به فضل کسی جز من امیدوار باشد یا از چیزی جز عدل من خوف داشته باشد، او را به عذابی سخت گرفتار خواهم ساخت که احدی از جهانیان آن را نچشیده است. پس فقط مرا پرستش کن و بر من توکّل نما.

من هیچ رسولی را مبعوث نکردم و رسالت او را تکمیل ننمودم و دوران تبلیغ و رسالت او را به پایان نرساندم مگر اینکه برای او وصی و جانشینی قرار دادم. [ای محمد(ص)] تو را بر تمام پیامبران برتری بخشیدم؛ وصی تو را نیز بر تمام اوصیا برتری دادم. سپس تو را به وجود دو فرزندت: حسن و حسین گرامی داشتم. بعد از پایان دوره [حیات و امامت] پدرش [علی(ع)]، حسن را معدن علم خود و حسین را نگهبان و حافظ وحی خود قرار دادم؛ نعمت شهادت را به حسین بخشیدم و او را بدین سبب گرامی داشتم و برای او سعادت خواستم. حسین با فضیلت‌ترین کسی است که شهید گشت و در بین شهیدان بالاترین درجه و مقام را داراست؛ امامت و توحید تمام و کمال را با او همراه کردم، حجت بالغه خود را نزد او قرار دادم؛ بر اساس اهل بیت و عترت او پاداش می‌دهم و طالحان و بدکاران را به سزای اعمال خویش می‌رسانم.

اولین فرزند و عترت او، علی [بن الحسین] سرور پرستندگان و زینت دوستان من است. پس از او فرزندش که شبیه و همنام جدش است محمد، شکافنده علم الهی و معدن حکمت اوست. به زودی تردید کنندگان [در حقانیت] جعفربن محمد هلاک خواهند شد؛ هرکس او را رد کند گویی مرا رد کرده است. سخن حق از من است: سوگند می‌خورم که جایگاه جعفر بن محمد [و هر آن که بر او ایمان آورد] را گرامی بدارم؛ محبت و عشق به او را در دل دوستان، شیعیان، پیروان و یارانش قرار خواهم داد، سپس فتنه کور و سیاه گمنامی و تقیه را از برابر امام موسی کنار خواهم زد؛ چرا که سیر فرمان و اطاعت الهی هرگز منقطع نخواهد شد و حجت و دلیل من از دید مردم پنهان نخواهد ماند و دوستانم هرگز تیره بخت نخواهند گردید.

اگر کسی یکی از حُجج مرا انکار کند، نعمتی را که داده‌ام انکار نموده است و هر که آیه‌ای از کتابم را تغییر دهد بر من تهمت بسته است. وای بر افترا زنندگانِ انکارگر، آن زمان که دوران امامت بنده و دوست و برگزیده‌ام موسی [بن جعفر(ع)] به پایان رسد. آگاه باشید! هر که هشتمین حجت مرا دروغ شمارد، گوئی همه اولیای مرا انکار نموده است. علی [بن موسی(ع)] دوست و یاور من [و رهبر شما] است و من ثِقل علم و عصمت و صفات نبوت را در او قرار می‌دهم؛ توان او را در پاسداری از آن می‌آزمایم؛ عفریت ستمگر و متکبر او را می‌کشد و در شهری که عبد صالح (ذوالقرنین) ساخت در کنار بدترین بندگانم (هارون الرشید) دفن می‌شود.

دیدگان هشتمین امام را با تولد فرزندش محمد و خلیفه و جانشین پس از او روشنی بخشم. محمد [بن علی بن موسی الرضا(ع)] وارث علم و دانش من و معدن حکمت و جایگاه راز من و حجّت من بر بندگانم است. هرکس به او ایمان داشته باشد بهشت جایگاه اوست و او را شفیع هفتاد نفر از افراد خانواده [منسوبان او] که جهنم بر آنان واجب شد قرار می‌دهم. [پس از او] فرزندش علی [بن محمدبن علی بن موسی الرضا(ع)] دوست و یاورم را سعادتمند کردم؛ او امانت دار وحی من خواهد بود؛ از صُلب او، حسن [بن علی بن محمد] را بر خواهم آورد که دعوت کننده مردم به راه خدا و نگاهبان علم الهی است.

آنگاه [پس از او] حجت خویش را با آمدن فرزندش محمد که رحمت برای جهانیان است تکمیل خواهم نمود. قدرت و کمال موسوی، عظمت و نور عیسوی و صبر ایوب همه را در او می‌بینید؛ او در زمانی خواهد آمد که دوستان من خوار شده و چون مغولان و دیلمیان مشرک، سرافکنده گشته و به آتش کشیده می‌شوند، سرهای آنان به عنوان هدیه به اطراف و اکناف فرستاده می‌شود و ترسان و لرزان می‌شوند، زمین از خون آنان رنگین می‌شود و هلاکت و فریاد و شیون در بین زنانشان همه گیر می‌شود. آنان به حقیقت حجّت و اولیای من در زمین خواهند بود. به واسطه اینان هر فتنه کور و سیاه و زلزله را از خلق دور خواهم ساخت و با آنها حرکتهای ظریف و پنهان [معاندان دین الهی] کشف می‌شود و قید و بندها و زنجیرهای بندگی از دوش خلق برداشته می‌شود. صلوات و رحمت خداوند بر آنان باد! اینان همان هدایت یافتگانند».




برچسب ها: حضرت زهرا(س)، حدیث لوح،
ارسال در تاریخ سه شنبه 1 اسفند 1396 توسط عقل کل

 «وقتی مهتاب گم شد» خاطرات جانباز شهید علی خوش لفظ است، به قلم حمید حسام. کتابی که تاکنون رهبر معظم انقلاب (مدظله العالی) به دو فراز کلیدی و تاثیرگذار از آن اشاره کرده اند و جالب اینجاست که این دو جمله کلیدی در متن اصلی نیست بلکه در زیرنویس به آن اشاره شده است و هر دو مربوط می شود به شهید علی چیت سازیان.

مورد اول- رهبر معظم انقلاب فرمودند: «این علی خوش‌لفظ از دوستِ همکارش، علی چیت‌سازیان که فرمانده و همکارشان بوده نقل می‌کند و می‌گوید که او همیشه به ما می‌گفت: اگر می‌خواهید از این سیم‌های خاردار عبور کنید اول باید از سیم خاردار نفس خودتان عبور کرده باشید. اگر توانستید از سیم‌های خاردار نفس خودتان عبور کنید، آن‌وقت می‌توانید از اینجاها هم عبور کنید.
اینکه ایشان می گوید از سیم عبور کرده بودند، مهم‌تر از عبور از سیم خاردار دشمن‌نهاده، سیم خاردار نفس انسان است؛ که انسان به‌ظاهر آن را دشمن هم نمی‌داند و دوست هم می‌داند. عمده این است که باید این را تأمین کرد.»

اشاره رهبر انقلاب به خاطره ای است که در صفحه 380 کتاب «وقتی مهتاب گم شد» در مورد شهید علی چیت سازیان آمده است:

بعد از مجروحیت حسن ترک، گره کار شناسایی سمت چپ کوه گیسکه بیشتر شد. برای علی آقا گزارش نوشتیم که عملیات در این منطقه با دو مشکل روبروست که تقریبا انجام هر عملیاتی را ناممکن می کند. اول اینکه هیچ راهکاری تاکنون شناسایی نشده است و ما باید فقط از مقابل به گیسکه بزنیم. دوم اینکه با لو رفتن شناسایی حتما عراقی ها کمین هایشان را جلوی خط بیشتر خواهند کرد و نه تنها عبور گردان پیاده که حتی رسیدن یک نفر هم تا حد نزدیکی کوه، غیرممکن خواهد بود. علی آقا گزارش را خوانده و گفته بود: «امشب به شناسایی می رویم. از همان مسیر قبلی و خودم هم می آیم.» این بار حمید ملکی هم با تیم شناسایی همراه شد و ما عقب ماندیم. روز بعد وقتی در مورد امکان عبور دادن گردان از این مسیر پرسیدیم گفت: « من هم به همان جمع بندی شما رسیدم.»

در زیرنویس همین صفحه به دو مطلب اشاره شده:

1-حمید ملکی خاطره جالبی از این شناسایی تعریف می کند. می گوید که علی آقا جلو افتاد و از میدان مین عبور کرد و تا جایی که جا داشت جلو رفت، اما در همان تاریکی یک آن از تیم شناسایی جدا شد و به کناری رفت. نگرانش شدم. دیدم دارد خودش را می زند. فردایش علت این کار را پرسیدم. علی آقا گفت شیطان بدجوری سراغم آمده بود. وقتی جلو افتادم و از میدان مین عبور کردم غرور مرا گرفت. باید شیطان را از خودم دور می کردم.

2-بعد از این گشت علی آقا این جمله را زیاد به کار می برد که « کسی می تواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند که در سیم خاردار نفس گیر نکرده باشد.»

                

مورد دوم- رهبر معظم انقلاب فرمودند: «فرمانده اش (علی چیت‌سازیان ) همان کسی که ایشان (علی خوش‌لفظ) از او تعریف می کند و یاد می کند و آن حرف را از او نقل می کند. همسر او (علی چیت‌سازیان ) می گوید در آخرین باری که آمد منزل و بعد از آن رفت و شهید شد و دیگر ندیدیمش؛ نیمه‌شب همین‌طور نشسته بود و اشک می ریخت و گریه می کرد. با اینکه مرد باصلابت و قدرتمند و فرمانده کاملاً باصلابتی بود و اصلاً اهل گریه و این چیزها نبود؛ اما اشک می ریخت. گفتم چرا این‌قدر گریه می‌کنی؟ گفت: فلانی را خواب دیدم. رفیق همراهش را، معاونش را. معاونش را خواب دیده بود که قبل از او شهید شده بود. می گوید دستش را محکم گرفتم و گفتم باید به من بگویی.  ما این‌همه با همدیگر رفتیم راهکار پیدا کردیم. اینها نیروهای اطلاعات عملیات بودند که بلدچی یگان‌ها می‌شدند. قبلاً می رفتند راه‌ها را پیدا می کردند، باز می کردند تا یگانها بتوانند حرکت کنند بروند جلو. ما این‌همه رفتیم با همدیگر راه باز کردیم، راهکار پیدا کردیم. راهکار این قضیه چیست؟ این قضیه‌ی شهادت؟ این را به من بگو، چرا من شهید نمی شوم؟ می گوید یک نگاهی به من کرد و گفت: راهکارش اشک است، اشک.»

در صفحه 509 کتاب به این قضیه اشاره شده است:

مصیب مجیدی شهید شده بود؛ پاره تن علی آقا، معاونی که همه کاره اش بود. این باره برای آوردن مهمات با کمپرسی از اسلکه به خط می آمد که بمباران می شود. با شهادت مصیب، لبخند از سیمای علی آقا رفت.

و در زیرنویس آمده است:

علی آقا در مراسم تشییع مصیب در همدان سخنانی گفت که از عمق جانش برخاسته بود: مصیب فرزند سختی ها، مصیب فرزند تیرها و گلوله ها، مصیب مالک اشتر لشکر بود. نقل است که علی آقا، مصیب را در عالم خواب می بیند و می پرسد تو از چه راهکاری به این مرتبه رسیدی، مصیب پاسخ می دهد: راهکار گریه.


     

علاوه بر دو فراز کلیدی که در فرمایشات رهبر معظم انقلاب مورد اشاره قرار گرفت، علی خوش لفظ در این کتاب، با صداقت و صراحت ، به توصیف روحیات برجسته ی شهدای متعددی پرداخته است که جا دارد به دو مورد دیگر هم اشاره کنیم:

در صفحات 295-297 از شهیدی سخن به میان آمده است که عرفان بالایی داشت و هر وقت اراده می کرد می توانست حضرات معصومین را در خواب ببیند:

وقتی گزارش شناسایی ششم را به علی آقا دادم خیلی خوشحال شد و گفت: « خبر خوبی در راه است.» حدس من این بود که عملیات به جلو افتاده و شناسایی ها تکمیل شده است. همان شب حاج همت همراه چند نفر از نیروهای اطلاعاتی اش به مقر ما در روستای مله دزگله آمد. صحبت هایی بین او و علی آقا رد و بدل شد و بعد از نماز مغرب و عشا برای جمع بچه ها صحبت کرد و از اهمیت رسیدن به مرز در جبهه سر پل ذهاب و از ضرورت تسخیر ارتفاعات مشرف به دشت ذهاب سخن گفت و البته مثل همیشه چاشنی سخنانش اخلاص در عمل و عشق به ادای تکلیف بود. حتما اگر جلو می رفتم احوال پرسی گرمی می کرد و خاطره شناسایی های فتح خرمشهر تجدید می شد، اما باز ترجیح دادم ته صف بنشینم و خودم را آفتابی نکنم. این کار را تمرین اخلاص می دانستم. حتی یک کلاه طلبگی از دوران رفتن به قم برایم مانده بود که آن را برای ناشناس ماندن تا لب گوش هایم پایین می کشیدم. آن شب فکر می کردم خبری که علی آقا با شادی و شعف از آن می گفت، خبر آمدن حاج همت و تسریع در انجام عملیات است، اما وقتی حاج همت رفت علی آقا دو نفر از بچه های اطلاعات عملیات را جمع کرد و گفت: « قرار است دو نفر از جمع ما چشمشان به جمال حضرت امام روشن شود. حالا این دو آدم باسعادت چه کسانی هستند؟»

هر کسی آرزو می کرد یکی از آن دو نفر باشد و حتما نفر اول هم خود علی آقا بود، اما او با کمال تواضع گفت: « خوش به حال آن دو نفر که قرعه به نامشان درآید.»

معلوم شد با اینکه می توانست اسم خودش و معاونش را به فرماندهی بدهد، اما هیچگاه نخواسته بود حقی بیشتر از دیگران برای خود قائل شود. آن شب قرار شد بعد از شام قرعه کشی بشود. عده ای به شوخی می گفتند هر کس قرار است اول شهید شود اول باید اسمش درآید. عده ای هم کشتی می گرفتند که زور هر کس بیشتر بود قرعه به نام او درخواهد آمد. از این میان محمد رحیمی جلو آمد و گفت: « علی، مطمئن باش که من نفر اول خواهم بود.»

می دانستم که او بی حساب حرف نمی زند. عرفان بالایی داشت. یک بار گفته بود هر شب که اراده کنم یکی از ائمه اطهار را در عالم خواب می بینم و این را در خلوت فقط برای من گفته بود. از آن خلوت هایی که نیمه شب از مقر دور می شد و می رفت به جایی که هیچ چشمی او را نبیند. فقط یک بار به شکل تصادفی خلوت او را آشفتم. همان شبی که با گریه گفت: « امشب خواب حضرت سیدالشهدا را دیدم که حضرت فرمود هر وقت به کمال برسی پیش ما خواهی بود.»

به حال محمد رحیمی غبطه می خوردم. یقین داشتم که اسم او میان سی چهل نفر جمع ما، اول در می آید. شام نخوردم. از مقر بیرون زدم. رفتم به همان سمتی که محمد رحیمی نیمه شب ها می رفت. خلوتی پیدا کردم و دو رکعت نماز خواندم. نمی دانستم نام این نماز چیست. شاید نماز التماس، نماز التجا، یا هر نمازی که مرا به خواسته ام برساند. فقط به پهنای صورتم اشک می ریختم و به خدا التماس می کردم که دیدار با امام را نصیبم کند.

وقتی برگشتم آرام بودم. اضطراب قبل را نداشتم. از در سوله اجتماعی وارد شدم همه ساکت بودند. محمد رحیمی جلو آمد و گفت: « اسم من اول درآمد و اسم تو دوم.» علی آقا قبل از همه جلو آمد و گفت: « سلام همه ما را به امام عزیزمان برسان و بگو که دعا کند تا آخر در مسیر جهاد، استقامت داشته باشیم.»

در زیرنویس آمده: محمد رحیمی را دو سال بعد، قبل از عملیات والفجر8 نزدیک جزیره بوارین دیدم. شب هنگام بود که صدایم کرد و گفت: « ظرف من پر شده و وقت رفتن رسیده است.» او همان شب پس از چهار سال مجاهدت در جبهه، مزد اخلاصش را گرفت و به سیدالشهدا رسید.

                            

در صفحه 403 به توصیف روحیات شهید علی محمدی می پردازد، شهیدی که خاطره شهادتش در شبی مهتابی و وسط میدان مین، با جمله ای که می گفت « من و مین و مهتاب با هم کنار نمی آییم» نام کتاب را رقم زد:

در تمام این مدت محو آرامش علی محمدی بودم. او تک پسر خانواده بود که با این سن کم، روح بزرگی در کالبد نحیف خود داشت. اهل محاسبه نفس و مراقبه بود. حتی مدت خوابیدن و زمان خوابیدن او مثل ساعت دقیق و از روی حساب و کتاب بود. اگر بعد از ظهر می خوابید، نیم ساعت خواب استحبابی می کرد و شب ها بیش از دو ساعت نمی خوابید. با این حال، روز بسیار سرحال و بشاش نشان می داد. هیچ کلمه ای از زبان او بی دلیل صادر نمی شد. کم حرف و بدون هر گونه کنایه و عاری از غیبت. یقین داشتم که او در تمام عمرش هیچ دروغی نگفته و هیچ گامی، جز برای رضای خدا برنداشته است. با اینکه با علی هم سن و سال بودیم، اما در عین رفاقت و صمیمیت لحظه به لحظه مصاحبت با او برای من درس بود. وقتی می گفت «علی جان»، احساس می کردم تمام دوستان شهیدم از حبیب مظاهری گرفته تا رضا نوروزی و نادر فتحی مرا صدا می کنند. برای من علی محمدی خلاصه ی شهدا بود.

در زیر نویس آمده: این باور نسبت به محمد علی محمدی نه فقط در من که در تمام کسانی که او را می شناختند بود. استاد ما، حاج حمید ملکی، که با علی محمدی راه طلبگی و حوزه علمیه را پیش گرفت می گفت: « علی محمدی تالی تلو معصوم است. از او هیچ مکروهی هم سر نزده است.»




برچسب ها: مقام معظم رهبری، وقتی مهتاب گم شد، دفاع مقدس، علی خوش لفظ، علی چیت سازیان، سیم خاردار نفس، شهادت،
ارسال در تاریخ شنبه 2 دی 1396 توسط عقل کل
گاهی عظمت یک پیروزی به اندازه ای است که کلمات در توصیفش نمی گنجد و حقش ادا نمی شود.

اگر امروز خود را در صحنه ی وقایع چند سال پیش تصور کنیم ، فقط یک معجزه می توانست ما را به پیروزی شیرینی که اکنون با آن روبرو هستیم برساند.

چه کسی باور می کرد دولت سوریه بماند؟ داعش چنان قدرت گرفته بود و تاخت و تاز می کرد که حتی خوش بین ترین تحلیلگران هم امیدی به بقای دولت سوریه نداشتند.

امروز را نبینید که همه دارند به هم تبریک می گویند و به نحوی می خواهند خود را در این پیروزی بزرگ سهیم بدانند. چند سال پیش برخی از همین آقایان، به رفتن بشار اسد راضی شده بودند و کار سوریه را تمام شده می دانستند. منظورم ساده لوحانی نیستند که بلندگوی دشمن در داخل کشور هستند و گمان می کردند با داعش هم می شود مذاکره کرد؛ بلکه افرادی را می گویم که به مبارزه و ایستادگی در مقابل استکبار شهره بودند اما نوبت به دفاع از سوریه که رسید خود را باختند و همه چیز را تمام شده می دانستند.

 با این وجود، فقط یک اراده ی جدی برای بقای دولت سوریه وجود داشت و آن کسی نبود جز حضرت امام خامنه ای(مدظله العالی).

می نویسم اما رشته افکارم در روزهایی سیر می کند که دلهره و اضطراب، دست از سرمان برنمی داشت. تکلیف سوریه چه خواهد شد؟ اگر دولت بشار سقوط کند چه بر سر حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) خواهد آمد؟

حرف های گاه و بیگاه سیاستمداران نیز بر این دلهره می افزود وقتی اکثر قریب به اتفاق آنان از سقوط دولت سوریه می گفتند و حتی برخی، سخن گفتن از ماندن بشار را به تمسخر می گرفتند.

با این حال مثل همیشه فرمایشات رهبر معظم انقلاب، مایه ی آرامش بود. دولت سوریه ماندنی شد چون نائب امام زمان(عج) به تبعیت از مولایش، اراده کرده بود که سوریه باید بماند.

 امروز سردار سلیمانی در درجه اول به پاس حق شناسی است که به رهبر انقلاب نامه می نویسد و تبریک می گوید چون حاج قاسم، بیش از همه به این واقعیت اشراف دارد که تنها، اراده ی جدی مقام عظمای ولایت بود که نگذاشت دولت سوریه سقوط کند؛ کما اینکه سردار شهید همدانی نیز در خاطراتش به این حقیقت اشاره کرده است.

   

اما در عراق علاوه بر حمایت ایران که به فریاد بغداد در آستانه سقوط رسید؛ فتوای مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی سیستانی(حفظه الله) نیز یاریگر شد و حشد الشعبی مقدس را شکل داد.

و امروز هر چند تفکر تکفیری هنوز پابرجاست و برای اضمحلال آن نیاز به جهاد فکری و فرهنگی است اما دولت خودساخته داعش به پایان رسید.

اگر آزادی حلب را با آزادسازی خرمشهر مقایسه می کردیم سقوط دولت داعش را باید با چه واقعه ای مقایسه کنیم؟

آزادی حلب یک رویا بود که با جانفشانی مدافعان حرم عملی شد. آزادی موصل رویای دیگری بود که آن هم عملی شد. اما شاید بسیاری تحلیلگران هم باور نداشتند که طومار حکومت داعش به این زودی ها در هم پیچیده شود و شاید حتی برخی دوستان هم به وعده ی سردار صادق الوعدمان با دیده تردید می نگریستند و بیان آن را نوعی ریسک می پنداشتند.

اما معجزه ی ایمان، هر ناممکنی را ممکن می کند. و ما امروز علاوه بر پایان حکومت داعش، سرمایه های بزرگی به دست آورده ایم. دل هایمان به هم نزدیکتر شده است. اصلا انگار تازه همدیگر را شناخته ایم. اسم افغانستان را که می شنویم فاطمیون دلاور در ذهنمان نقش می بندد. عراق را با حشد الشعبی مقدسش می شناسیم و پاکستان را با زینبیون غیورش. همانطور که لبنان را نیز با حزب الله و سید مقاومتش می شناختیم.

 در این چند سال تمرین کردیم که چگونه در کنار هم با دشمنی واحد بجنگیم و عطش ظهور در قلبمان شعله ورتر شده است.حالا وقتی دعای فرج می خوانیم دلمان قرص تر از قبل است، چون کوله باری از تجربه داریم و یاد گرفته ایم که چگونه می شود بسیج بین المللی تشکیل داد.

حالا به جای اینکه ما نگران باشیم که داعش با ایران همسایه نشود، صهیونیست ها در وحشتند که چرا با پیروزی جبهه مقاومت، لشکر بین المللی شیعه، همسایه ی اسرائیل شده است!

 فاصله ی ما و بیت المقدس هر روز کمتر می شود و امروز آرزوهایمان را جدی تر از قبل دنبال می کنیم و محکم تر وباصلابت تر از گذشته می گوییم « اسرائیل باید از صحنه روزگار محو شود»


پی نوشت:

1-خداوند دوست دارد آثار نعمت هایش را در بندگانش ببیند. این پیروزی بزرگ را باید قدر دانست و راحت از کنارش عبور نکرد. هر کس در حد وسعش می تواند حلاوت این پیروزی بزرگ را به دیگران هدیه دهد. حداقل می شود نماز شکری به جا آورد، شیرینی پخش کرد و....

2-برای بزرگداشت برجامی که خسارت محض بود چه کارها که نکردند، آیا برای بزرگداشت پیروزی بزرگ جبهه مقاومت که سراسر غرور و عزت و فایده ی محض بود نباید کاری کرد؟ امید چندانی به مراکز و نهادها و ....نیست، در بزرگداشت این پیروزی بزرگ، باید آتش به اختیار عمل کرد.

3- نثار ارواح مطهر همه ی شهدایی که در این پیروزی بزرگ نقش داشتند فاتحه مع الصلوات.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.




طبقه بندی: به رنگ سیاست،  حرف دل، 
برچسب ها: امام خامنه ای(مدظله العالی)، سردار سلیمانی، پایان داعش، سوریه، عراق، آیت الله سیستانی(حفظه الله)، پیروزی مقاومت،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 1 آذر 1396 توسط عقل کل
روزی معاویه به امام حسن علیه السلام گفت:
من از تو بهتر هستم!

امام در پاسخ گفت:
چگونه از من بهتری، ای پسر هند؟

معاویه گفت:
برای این که مردم در اطراف من جمع شده اند ولی اطراف تو خالی است.

امام حسن علیه السلام فرمود:
چقدر دور رفتی ای پسر هند جگر خوار! این بدترین مقامی است که تو داری. زیرا آنان که در اطراف تو گرد آمده اند دو گروهند:
گروهی مطیع و گروهی مجبور.
آنان که مطیع تو هستند. معصیت کارند و اما افرادی که به طور اجبار از تو فرمانبردارند طبق بیان قرآن عذر موجه دارند.

ولی من هرگز نمی گویم از تو بهترم چون اصلاً در وجود تو خیری نیست تا خود را با فردی مثل تو مقایسه نمایم، بلکه می گویم:
خدای مهربان مرا از صفات پست و زشت پاک نموده، همان طور که تو را از صفات نیکو و پسندیده محروم ساخته است.


پ ن:

فقط آن گاه که مردم در اطراف حق جمع شوند قابل ستایش است.



طبقه بندی: حرف حساب، 
برچسب ها: امام حسن(ع)، مردم، معاویه،
ارسال در تاریخ جمعه 26 آبان 1396 توسط عقل کل
(تعداد کل صفحات:71)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

قالب وبلاگ